تبليغاتX
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی اصحاب کهف
مذهبی. اجتماعی. سیاسی

آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

لشگر شیطان به کمین من است

بی کسم ای شاه پناهم بده

یا علی بن موسی! یا امام رضا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط ایمان  

گفت: ترسیدی؟ شرم می کنی؟ عافیت طلبی؟...

خندیدم...

گفت: پس چرا حرف نمی زنی؟

گفتم: دیدی بعضی ها مثلاً زبون تركي رو فقط مي تونن بفهمن؟ ولي نمي تونن بش تكلم كنند؟ يا انگليسي و الخ. حال ما هم به زبون سياست همين شكلي شده. ديگه فقط مي تونيم بفهميم چي مي گن ولي نمي تونيم با زبون سياست ديگه تكلم كنيم... زبونش واسه ما شنيداري شده؛ گفتار مفتار يُخ. اون بخش از كُرتكس مغز سياستمون كه مربوط به قوه تكلمشه از كار افتاده و نرون هاش سوخته!

خنديد...

پ.ن.۱: عجب عالم جالب و غريبي است دنياي ديناميك غيرخطي و سيستم هاي آشوبناك. حتماً بخونيد

پ.ن.۲: نورودايناميكس و شبكه هاي عصبي هم ايضاً.

پ.ن.۳: اصلاً مي دوني معماري توپولوژيك شبكه با الگوريتم ژنتيك يعني چي؟ مي دوني بهينه يابي پارتو با رويكرد سرچ متد! چه جوريه؟ مي دوني؟! نمي دوني كه! نصف عمرت بر فناست! (البته خودمم كم مي دونم بنا بر اين يك چهارم عمرم بر فناست!)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت   توسط ایمان   | 

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانه‌ی ما را


علاج درد مشتاقان طبیت عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را


گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را


چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را


مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر
ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را


مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را


چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را


بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را


سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت   توسط ایمان  

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود ياری چنان      سلطان کجا عيش نهان با رند بازاری کند...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت   توسط ایمان  

باید شک و تردید رو کنار گذاشت...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت   توسط ایمان   | 

ای کاش آن مرد هنوز بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت   توسط ایمان  

دیشب هستی کوچولو مهمون ما بود. کلی سر شام ما رو خندوند. ورپریده هر وقت می خواد منو صدا کنه رو به حاج خانم یا خواهرا میگه: پسرتون کجاست؟

 رو در یک مغازه تو جمهوری نوشته بود: "لطفاً با لبخند وارد شوید"

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت   توسط ایمان   |