تبليغاتX
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی اصحاب کهف
مذهبی. اجتماعی. سیاسی

عملیات رمضان از فردا با رمز "یا الله ادرکنی" آغاز می شود و مواضع شیاطين اكبر و اصغر از زمین و هوا و دریا با انواع ادوات فوق العاده سنگین و سنگین و نیمه سنگین و سبک و نخودی و ... مورد حمله مومنین و مسلمین قرار می گیرد. گستره عملیات به اندازه این کره خاکی هر جا که کسی با اعتقاد گفته باشد "اشهد ان لا اله الا الله" و "اشهد ان محمد رسول الله" و زمان آن حداکثر ۳۰ روز است. با توجه به ذکاوت و قساوت و ... دشمن واقعی باید از هرگونه دشمن فرضی اجتناب کرد.

رمضان امسال خیلی استراتژیک است و برای من تفاوت های زیادی داره. فکر می کنم سر آغاز اتفاقات و برکات خیلی زیادیه. اي كاش... بگذريم.

ديروز با حاج خانم در "شهر خفتگان" (بهشت زهرا) سري به اهل قبور زديم. يك دوري هم بر قطعه هنرمندان زديم. از قبر شاعر محبوبم "فريدون مشيري" گرفته تا "فردين" و "شكيبايي" و "جميله شيخي" و "خاطره" و "فروهر" و "داد" تا "دكتر قاليبافيان" (پدر بتن ايران) و "حسين مكي" (از بر و بچ خلع يد از شركت نفت ايران و انگليس" و "پرويز ياحقي" (به فرموده حاج خانم شوهر حميرا! ما كه سنمون قد نميده!) استاد مسلم ويولون و فرزندان ملك الشعراي بهار و ... همگي آسوده در اين خاك خفته بودند. مردم انگار موزه اومده بودند! فيلم مي گرفتند و عكس و... ياد نوستالژي هاشون مي افتادند.

ياد اين بيت افتادم:

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق             ثبت است بر جريده عالم دوام ما

خدا همشون رو مشمول مغفرت و لطف بي كران خودش قرار دهد ان شاء الله. براي شادي روح اموات "رحم الله من يقرأ فاتحه مع الصلوات"

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت   توسط ایمان   | 

مرحوم کاوه گلستان پسر ابراهیم گلستان که جد اندر جد روشنفکر و هنری و چپ هستند و ... در کتاب خاطره اش (مصاحبه) بزرگترین افتخار زندگی خودش رو این می داند که "در دنیا به عنوان عکاس امام(رضوان الله تعالی علیه) شناخته و معروف شدم"

این امام همون امامیه که اول انقلاب و زمان جنگ وقتی ماشین دو نفر تو خیابون محکم می خورد به هم و می پکید هر دو می گفتند برو آقا. فدای سر امام. سر امام سلامت...

این امام همون امامیه که به مسئولین می گفت می ترسم مردم به خاطر ما به بهشت بروند و ما به خاطر اونها به جهنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت   توسط ایمان   | 

تلوزیون روز جمعه در حال مصاحبه با برخی افراد راجع به امام زمان(عج) و انتظار فرج و الخ بود. مرد مسنی حرف خیلی خیلی جالبی زد. خبرنگار سوال کرد: بزرگترین منتظر ظهور امام زمان(عج) کیست؟ مرد جواب داد: خود حضرت!! خبرنگار که احتمالا فکر می کرد با یک آدم پرت و امی حرف می زنه کارش رو سمبل کرد اما من از شنیدن این جمله جا خوردم!!! دیدم عجب حرف درستی زد این پیره مرد! با خودم فکر می کردم با این همه مدعی و اعوان و انصار چرا حضرت نمیاد؟ جواب های دم دستی از قبیل اینکه ما گناه می کنیم و ... (که البته درست هستند و بی تاثیر هم نیستند) دیگه قانعم نمی کنه. دنبال جواب ها ی جامعه شناختی و تاریخی می گردم. خسته شدم از بس معمولی گفتیم و نوشتیم و خواندیم و....

عجیب نیست که امام (رضوان الله تعالی علیه) مردم ایران در عصر انقلاب رو برتر از امت زمان رسول خدا بر می شمره.

شهادت می دهم که انقلاب ما بر حق بود و امام(ره) بر حق بود و شهدا بر حق بودند... امام رهبری است که باید از نو شناخت. در آینده وسیع تر خواهم نوشت...

ساکن خمخانه را مقصد می است         عارفان را شور و حالت از نی است

زان خمینی مقصد ما شد که او            هم خم است و هم می است و هم نی است


و باز حافظ فرمود:

شراب و عیش نهان چیست کار بیبنیاد       زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد

گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن              که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ               از این فسانه هزاران هزار دارد یاد

قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش         ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند     که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد

ز حسرت لب شیرین هنوز میبینم           که لاله میدمد از خون دیده فرهاد

مگر که لاله بدانست بیوفایی دهر           که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد

بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم          مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد

نمیدهند اجازت مرا به سیر و سفر          نسیم باد مصلا و آب رکن آباد

قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ         که بستهاند بر ابریشم طرب دل شاد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت   توسط ایمان  

در دوره نوجوانی هر صبح جمعه که بلند می شدم و می دیدم همه چیز سر جاشه و خبری هم از امام زمان(عج) نشده تو لب می رفتم و شروع می کردم کارهای یومیه. تف به ریا، نماز صبح و بعد دعای فرج و ندبه و الخ.

پس فردا سالروز تولد آخرین منجی است. شب جمعه. ماه هم کامل میشه. صحنه ای که من همیشه دوستش داشتم مخصوصاً تو این شب خاص همواره برام پر از راز و رمز بوده. الکی الکی. بالاخره کسی از عالم غیب که ما رو تحویل نمی گیره خودمون هوای خودمون رو داشته باشیم. می گن در آخر الزمان ایمان به رخداد فرج آنقدر کم و رقیق میشه که گویی اکثراً عطای این انتظار رو به لقاش می بخشند....

یک عده ای هم هستند که فقط شعارش رو می دهند. موعودگرایی البته مختص اسلام و شیعه نیست و مساله دامن درازی است که بماند. حوصله بی حوصله.

سهم امروز من از حافظ این بود:

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند                       تا همه صومعه داران پی کاری گیرند

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار       بگذارند و خم طره یاری گیرند

خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی              گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند

قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش                  که در این خیل حصاری به سواری گیرند

یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خون            که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند

رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد           خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست       زین میان گر بتوان به که کناری گیرند

 

و شاهد اینکه:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

 

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

 

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

 

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

 

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

 

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

 

کس چون حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت   توسط ایمان   | 

امروز تفألی به جناب حافظ زدم. گفت:

فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش             گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش

دلربايی همه آن نيست که عاشق بکشند           خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل            زين تغابن که خزف می‌شکند بازارش

بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود             اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری                  بر حذر باش که سر می‌شکند ديوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست            هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد ای دل             جانب عشق عزيز است فرومگذارش

صوفی سرخوش از اين دست که کج کرد کلاه       به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود                نازپرورد وصال است مجو آزارش


شاهد هم آمد:

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش            بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال           مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار         کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست        راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام          هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید          این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند          دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود     عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت   توسط ایمان   | 

سال 83 بود. چند روز مانده بود به 16 آذر ماه. قرار بود سید محمد خاتمی رییس جمهور وقت به دانشگاه تهران و دانشکده فنی بیاید. به همین مناسبت جلسه هماهنگی در دفتر دکتر امید معاون وقت دانشجویی- فرهنگی دانشگاه تهران تشکیل شده بود. من با حاج حسن مرتضوی رفتم. حاج حسین باقری مسئول وقت تشکیلات انجمن دانشگاه هم آمده بود. وحید قبادی هم که تازه از مکه بازگشته بود و برای مجری گری برنامه انتخاب شده بود نه چندان دیرتر از بقیه به جمع افزوده شد.
برای اولین بار محمد روح الامین مسئول وقت بسیج دانشجویی دانشگاه تهران را آنجا دیدم. لبخندی بر لب داشت که از این سرآغاز دوستی به بعد همواره روی لبهایش جای داشت. متین و متعادل. مسلمان و دوست داشتنی. دوست دیگری هم برای همراهی او به این جلسه آمده بود (که به گمانم علی آقای رمضانی مسئول بعدی بسیج بود)
برنامه قرار بود مشترک برگزار شود - که از مشی اعتدالی دکتر امید ناشی میشد- در این میان هر چه این اخوی ثانی می خواست سایه اقتدار بسیج را پر رنگ تر از انجمن(که عملاً میزبان واقعی برنامه تلقی میشد) نشان دهد، محمد آرام و خندان با شوخی و رفاقت مسأله را پیش می برد.
آری رفاقتی که در عین رقابت آن زمان بین بچه های انجمن و بسیج برقرار بود. بقیه داستان را خودتان می دانید. محمد آقا رکب سفتی به ما زد و بچه های بسیج از ساعت 6 صبح داخل چمران شدند. درب ها بسته شد و شد آنچه که نباید میشد و برنامه از کنترل خارج شد و اتفاقی که بعدها مورد بهره برداری برخی آدم های مریض قرار گرفت رخ داد. البته تجارب سال های 86 و 87 حضور سید محمد خاتمی در دانشکده فنی نشان داد که اگر مدیریت جلسه در اختیار خود بچه ها باشد چه خوب برگزار می گردد...
اما بعد؛
محسن -برادر محمد- هم دوره من در دانشکده فنی (البته رشته کامپیوتر) بود. چند روز قبل جایی بودم که داستان او را شنیدم. از شدت بهت فریاد زدم طوری که اطرافیان متعجب دلیل آن را از من جویا می شدند. غیر منتظره و باور ناکردنی بود. خیلی متاسف شدم. هنوز هم باورم نمی شود... با هر کدام از بچه های قدیم و جدید انجمن که برخورد داشتم از شدت این ماجرا شوکه می دیدمشان. نمی دانم چرا این خبر اینگونه بازتاب پیدا کرد. حسام پس از شنیدن خبر های های گریه می کرد، اشک توی چشمان امیر جمع شده بود، من هم همین طور. اگر حسام آرام نمی گرفت من نیز... سینه سعید سنگینی می کرد. دعای فرج می خواند. وحید سر تکان می داد. به گمانم گریه هایش را کرده بود و پیشنهاد کرد سری به منزل دکتر روح الامین بزنیم. حسین و غلام و سید و بچه های دیگر هم که اصلاً حرفی برای زدن نداشتند.
چهره محمد را در تلوزیون در مراسم خاکسپاری برادر دیدم. دیگر اثری از آن خنده همیشگی بر لبانش نمانده بود. دلم خیلی سوخت. دوست داشتم آنجا حضور می داشتم و از سر رفاقت به او سر سلامتی می گفتم.
خدایا ما درمانده ایم... بگذریم. کلاً بگذریم...
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت   توسط ایمان  

اتی امر الله فلا تستعجلوه سبحانه وتعالی عما یشرکون ﴿1﴾ ینزل الملآئکة بالروح من امره علی من یشاء من عباده ان انذروا انه لا اله الا انا فاتقون ﴿2﴾ خلق السماوات والارض بالحق تعالی عما یشرکون ﴿3﴾ خلق الانسان من نطفة فاذا هو خصیم مبین ﴿4﴾ والانعام خلقها لکم فیها دفء ومنافع ومنها تاکلون ﴿5﴾ ولکم فیها جمال حین تریحون وحین تسرحون ﴿6﴾ وتحمل اثقالکم الی بلد لم تکونوا بالغیه الا بشق الانفس ان ربکم لرووف رحیم ﴿7﴾ والخیل والبغال والحمیر لترکبوها وزینة ویخلق ما لا تعلمون ﴿8﴾ وعلی الله قصد السبیل ومنها جآئر ولو شاء لهداکم اجمعین ﴿9﴾

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت   توسط ایمان  

امروز رفتم "رانی" بخرم. یک هزاری دادم. طرف گفت: ۱۰۰ یا ۲۰۰ داری؟ دومی رو دادم. یک ۵۰۰ و یک ۱۰۰ پس داد. با افتخار بش گفتم: آقا چند حساب کردی؟! گفت: ۶۰۰! گفتم: خوب؟! گفت: چقدر دادی؟ گفتم: ۱۲۰۰! گفت: چقدر گرفتی؟ گفتم: ۶۰۰! بعد ۲ ثانیه با شرمندگی گفتم: ببخشید!

برگشت گفت: خیلی ریاضیت ضعیفه داداش!!! نمی دونم چرا یک لحظه خیلی بم بر خورد!

گفتم (البته تو دلم!): مرتیکه!! من ۹۵٪ تو کنکور لیسانس ریاضی زدم! تو ارشد ۸۰٪! (جایی که متوسطش تو مکانیک بین ۲۰ تا ۳۰ درصده) تو مدرسه و دانشکده گنده ریاضی بودم!! من؟! من؟! هه هه!! اصلاً دستتو بنداز داداش!!

همه اینها رو که تو دلم گفتم و حدود ۲-۳ ثانیه بیشتر طول نکشید به عنوان اولین واکنش طبیعی لبخندی روی لبم نقش بست که مفهومش این بود: تسلیم!!

سوار اتوبوس که شدم یک مرد حدوداً ۶۰ ساله با سبیل بسیار پرپشت و یک کلاه شابگاه که دائم عرق سر و صورتش رو با دستمال یزدیش پاک می کرد توجهم رو جلب کرد. از تیپش خوشم اومد. هر کسی سرش رو یک طرف گرفته بود و تو فکر و خیال... شاید تو خیال... بگذریم

تو انقلاب؛ مرد در حالی که زنجیرشو تو دستش می چرخوند از کنارم رد شد و تو گوشم به صورت پیوسته، کشدار و در عین حال آرومی گفت: شو، فیلم، سی دی خواستی بیا داداش! بدون اینکه برگردم خدا رو شکر کردم که حداقل مثل پشت شهرداری یارو نگفت: عرق، ورق، زرورق خواستی بیا داداش!!

صدای اذون از مأذنه بلند شده بود:         الله اکبر! الله اکبر!...

                                                                 لا اله الا الله! لا اله الا الله!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت   توسط ایمان  

و امروز روزی است که سرور جوانان اهل بهشت به دنیا قدم گذاشت. مقدمش پر گل باد. و فردا روز تولد خاکسار او و سرور ما علمدار علقمه است... خاک قدمش سرمه چشمان ما...

کوه پرسید ز رود،

زیر این سقف کبود

راز ماندن در چیست؟

گفت: در رفتن من

کوه پرسید: و من؟

گفت: در ماندن تو

بلبلی گفت: و من؟

خنده ای کرد و گفت:

در غزلخوانی تو!

آه از آن آبادی

که در آن کوه رود،

رود، مرداب شود،

و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد

و نخواند دیگر،

من و تو، بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز، در خواندن من، ماندن تو، رفتن یاران سفر کرده یمان نیست،

                                                                                               بدان!

                                                                      فاطمیه ۸۴- شهید ابوالفضل سپهر

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت   توسط ایمان  

حال امروز سیاست تو جامعه ما شده مثل "هاکی روی یخ". بگذریم. کلا بگذریم. چه کاریه. یکی از کامنت هایی که امروز در وبلاگ یکی از رفقای اونوری عملاً درد دل کرده بود، خیلی متاثرم کرد. بگذریم. یک خبر خیلی شوکه کننده هم شنیدم که هنگام شنیدنش عملاْ فریاد زدم. ناباورانه بود. خیلی ناراحت شدم. خیلی. بگذریم.

دیروز با رفقای دبیرستان که هنوز تو جرگه تاهل وارد نشدند رفتم سینما. پسر تهرونی. در مجموع میشه جزو فیلم های جلف طبقه بندیش کرد اما برخی از دیالوگ هاش هم قابل تامل بود. مثلاْ یک جمله ای رو به انگلس حواله کرد که "مرد جنگ اونیه که راه فرار رو خوب بلده". نمی دونم او گفته یا نه. الله اعلم. برخی تیکه هاش هم با مزه بود که برای تجربه های خاص به درد می خوره البته برای اهلش.

بچه که بودیم مادرمون می گفت وقتی شما تب می کنید و مریض میشید منم ناخودآگاه تب می کنم و خوابم نمی بره. ما هم همیشه بش می خندیدیم. دیشب حاج خانم تب داشت، من هم ناخودآگاه تب کردم. خوابم نمی برد.

-----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱:(رمان)- "برنده تنهاست" اثر پائولو کوئیلیو

پ.ن۲:(رمان)- "موریانه" اثر بزرگ علوی

پ.ن۳:(کتاب)- "مساله حجاب" اثر شهید مرتضی مطهری

پ.ن۴:(کتاب)- "زندگی قوام السلطنه" اثر باقر عاقلی

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت   توسط ایمان