تبليغاتX
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی اصحاب کهف
مذهبی. اجتماعی. سیاسی

سومین کتاب من هم چاپ شد. مسائلی در ریاضیات مهندسی. با دکتر رجب پور نوشتمش. انتشارات جهاد دانشگاهی. دیگه اینجور کارها چنگی به دل نمی زنه. یا بهتر بگم دیگه ذوقش رو ندارم...

روزی که حسین هاشمی بزرگ در مقدمه کتاب هاش از من به دلیل بازخوانیش به بزرگی و نیکی یاد می کرد برام خیلی شورانگیزتر بود... البته همیشه دوست داشتم یاد بگیرم و یاد بدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

دوست دارم برگردم به سال ۶۱ هجری و سوار بر اسبی راه وار بتازم تا خود کربلا، و دوست دارم همانجا بمیرم و دوست دارم در بین الحرمین دفن شوم، دقیقاً زیر آنجایی که محل گذر زائران امامم حسین و آقام ابوالفضل است...

ان شاء الله به حق مادرش، فرزندش بیاد،

آخر یک روز شیعه برات حرم میسازه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

یکی از دوستان میلی زده بود حاوی نقلی از برادر ضرغامی که متن آن را عیناً می توانید ببینید:

جداً برای برادر ضرغامی متأسفم!! هر چند ظاهراً ایشون با عقل عرفی(یا همون عقل معاش) به ایراد این فرمایشات فخیمه پرداخته اند و لکن باید اعتراف کنم که حس بدی نسبت به او پیدا کردم. از دید من چادر پوششی ایرانی- اسلامی است و سنتی است حسنه که اهلش را سودای بازار نشاید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

خبر آمد سیدی در راه است            سرخوش آن دل که به او همراه است

شاید این جمعه بیاید شاید             پرده از سایه رباید شاید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

دیشب تا دیرهنگام فقط با نوای مهدی سلحشور سیر کردم:


تو مشکتو تو آب زدی

موجای دریا، شد آروم

تا رو به ساحل اومدی

بغضی نشست توی گلوم(2)

همون دم بود غربت دنیا شد نصیبم(2)

رو لب گل کرد ناله های امن یجیبم(2)

بلند شده، گر که شمشیرا رو کشیدن(2)

آخه میدونن بدون تو من غریبم(2)

ابوالفضل، ابوالفضل، ابوالفضل، ابوالفضل....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

ممنون از خواهران حزب الله به خاطر فرستادن این عکس برای ما

ان شاء الله در اولین فرصت ممکن چند پست تصویری با عنوان "آشتیان به روایت تصویر" می گذارم. یک پیامک دریافت شد مبنی بر اینکه در پی تغییر نام "آمن هوتب" به "آخ لاتون" برادر محمود هم قراره طی مراسمی رسمی در پاستور نام خودش رو به "ناز خاتون" تغییر بده؛ ضمن اینکه سفرهای استانی یوزارسیو هم آغاز شد {قابل توجه بعضی ها!}

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

الآن که دارم این پست رو می نویسم یکی دو روزه که از تهران فرار کردم تا تاسوعا و عاشورا رو کنار اقوامم در شهرستان باشم. فقط تو حد فاصل ساعات ۱۰-۱۶ میشه رفت بیرون! از بس سرده! پوست آدم رو قلفتی می کنه! منم که حساس!!!

هر دفعه که بعد از چندی میام اینجا میبینم تغییرات تازه و سریعی افتاده، مثلاً این دفعه چیزی که خیلی تو چشم میزنه رانندگی خانوم ها تو خیابون ها با سرعت های خفنه! الآن هم در کافی نتی که متعلق به یکی از عموزاده های خودمه دارم با اینترنت پرسرعت حال می کنم (برو بچ حزب الله همه جا خفت مدیا رو چسبیدن!)، اینجا همه با ماشین های آخرین مدل خسته در سطح شهر(روستا) تردد می کنند، از ترافیک خبری نیست، آلودگی و پدیده وارونگی رو هم که صحبتش رو نکن، عمراً یافت نشود!

میزان محرک های بر هم زننده آرام روانی از استانداردهای جهانی هم کلی پایین تره! غذا و مواد اولیه هم که اوریجینال! مواد لبنی، گوشت، گندم و ...

میزان رجوع به دادگاه برای کلیه امور(مالی، خانوادگی و ...) در حد خفنی پایینه! اونقدر پایین که فکر کنم همه کارها در بسیاری ادارات رو یک نفر می تونه تنهایی انجام بده! تقریباً میشه گفت بحران مسکن وجود نداره و هر زوج جوانی با اندک کوششی میتونه بعد مدتی کم یک خونه نقلی یک یا دو طبقه برای خودش بسازه!! (اون وقت امیرعلی شاسکول رفته ۱۰۸ میلیون پول داده یک آپارتمان نزدیک آزادی خریده!) مسأله شیرین ازدواج رو هم که نگو از بس آسون میگیرن (برای ما این مهم به دغدغه عمومی تبدیل شده! از ننه بزرگ گرفته تا عمه و خاله مادر و دختر عمه و پسر خاله و ....)

داشتم با خودم فکر می کردم که ما تو شهر چی داریم که این خواهران و برادرای ما اینجا ندارن؟! ولی به عوض اینها کلی چیز دارند که ما نداریم!! و لذا به لحاظ استانداردهای داخلی، خارجی، فضایی و ... یک (ببخشید! ده پونزده!) سرو گردن از ما توسعه یافته ترند!!!!

داشتم فکر می کرم من هم بهتر بود می رفتم چوپون (فحش مورد علاقه فرهاد!) می شدم چون هم شغل بسیاری از انبیاء بوده، هم بعد دو سه سال می تونستم یک بنز یا تویوتای آخرین مدل بخرم!!!!

دارن اذون میگن، باید برم. صبح تو تمام خونه ها مردم صدای اذون رو می شنوند، هوا هم صاف تره، عبادات به خدا زودتر میرسه... اینجا محرم رنگ و بوی دیگری داره... همه کارها تحت الشعاع عاشوراست...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

و جنایت در غزه همچنان ادامه دارد. البته فکر می کنم این حمله با توجه به آثار وضعی بین المللی آن برای رژیم صهیونیستی هدف اصلی نبوده و به عنوان پوششی احتمالی برای انجام اهداف برگتر انتخاب شده است؛ اینکه این اهداف چه هستند دقیقاً برایم روشن نیست، شاید درگیر کردن حزب الله و شاید تحریک ایران یا سوریه به منظور گسترش جنگ افروزی در آستانه انتخابات ریاست جمهوری اسراییل.

اما مثل روز برایم روشن است که اسراییل نمی تواند به مسیری که بیش از نیم قرن است آغاز کرده ادامه دهد. فارغ از دیدگاه های اعتقادی و از منظری جامعه شناختی در طول تاریخ سرنوشت "قوم یهود" با مهاجرت و بی خانمانی عجین شده است چه آن زمان که در اثر ظلم های فرعون و تحت رهبری بزرگ پیامبر الهی "موسی کلیم الله" از سرزمین مصر هجرت کردند و چه در زمان متأخر و هنگام جنگ جهانی دوم و تحت ظلم های هیتلر.

از سوی دیگر آیا تاکنون  عبارت "ملت یهود" را شنیده اید؟ اما آنچه که به وفور استفاده می شود "قوم یهود" است در حالی که در نقطه مقابل از "امت اسلام" یاد می شود. به لحاظ تاریخی و اجتماعی قوم یهود همواره درگیر بحران های هویتی از جنس ارضی بوده و حیات خود را در مهاجرت و در بسیاری از اوقات در سایه "ترس" سپری کرده است. از این رو به نظر من و از منظر جامعه شناختی و نیز تاریخی، باید امکان نظری طرح یکجانشینی و تمرکز قوم یهود آن هم بر خلاف ویژگی های خاص آنان -از جمله آسایش طلبی و پرهیز از به خطر انداختن جان و مال- در کانون تنش های نیم قرن اخیر دنیا (خاور میانه) مورد مداقه دقیق تری قرار گیرد.

شاید از همین رو باشد که بسیاری از یهودیان ترجیح می دهند تا در نقاط مختلف جهان و بدون بلد شدن هویت اعتقادی شان پراکنده شوند و در لا به لای لایه های قدرت و ثروت به صورتی مؤثر و تأثیرگذار  قرار گیرند تا در یک نقطه در سیبل برخوردها و نگاه ها و بررسی ها باشند.

پ.ن.۱:دیدار خاتمی با مردم خراسان از دید فارس

پ.ن.۲:دیدار خاتمی با مردم خراسان از دید ایسنا

پ.ن.۳:سخنرانی احسان شریعتی در دانشکده مکانیک با موضوع فلسفه قیام عاشورا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

حسین، حسین، حسین،حسین، حسین، حسین، حسین، حسین، حسین،.... تنهاست... خیلی...

بعضی ها با چشاشون گریه می کنن، بعضی ها با دلشون...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

.

   .

       .

           امروز،

               ما شکسته، ما خسته،

                     ای شما به جای ما پیروز،

                             این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد

         هر چه فاتحانه می خندید؛

                هر چه می زنید، می بندید،

                    هر چه می برید، می بارید

                                 خوش به کامتان اما،

                                         نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید

                                                                     اخوان ثالث، بهمن ۱۳۳۹

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

فردا مولای ما وارد کربلا می شود؛ می شمارم روزها را

به قول شهید سید مرتضی آوینی:

بسیجی عاشق کربلاست، که کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهر ها و نامی است در میان نام ها نه.کربلا حرم حق است و هیج کس را جز یاران امام حسین علیه السلام راهی به سوی حقیقت نیست. کربلا ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر، ما می آییم تا بر خاک تو بوسه زنیم و آن گاه روانه دیار قدس شویم....

ياران! اين قافله، قافله عشق است و اين راه که به سرزمين تف، در کرانه فرات ميرسد ، راه تاريخ است ، اين دعوت فياض است که علي الدوام ، زمينيان را به سوي آسمان فرا مي خواند و بدان که سينه ي تو نيز آسماني لايتناهي است، با قلبي که در آن چشمه ي خورشيد مي جوشد و گوش کن که چه خوش ترنمي دارد در تپيدن : حسين....حسين.....حسين....

پ.ن۱:پیام آقا به مناسبت فاجعه غزه

پ.ن۲: ساموئل هانتینگتون مرد، تا جنگ غزه ادامه یابد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

و غزه به خاک و خون کشیده شد تا نتیجه بگیریم به قول چرچیل "دموکراسی"  آن هم از نوع آمریکایی-انگلیسی اش بهترین نوع حکومت است که تاکنون تجربه شده است؛ و نیز نتیجه بگیریم اعراب شاهکارهای خلقت اند که تاکنون جهان مانند این نژاد زا به خود ندیده است و یحتمل تنها فکرشان شکم است و ..... و حیف از ناسزا که به این نامردمان حواله دهی چونان که سنگ را بسته و سگ را رها کرده اند؛ شرمشان باد...

همزیستی با اینان از آن مواردی است که آدم از مسلمان بودن خویش شرمسار می گردد... شرممان باد...

این کودکان و زنان آیا مصداق این آیه شریفه نیستند که: بای ذنب قتلت؟!

شرمتان باد؛ مرگتان باد... آنجایی که انسانیت را به محاق بردید؛ سهم مخالف ولو کودک و زن بی دفاع باشند سرب و گلوله کردید؛ در لوای دفاع از خود "جنگ اعتقادی" به راه انداختید و....

....و بی مایگان نیز همراه گشتند...

من از بیگانگان هرگز ننالم                    که با من هر چه کرد آن آشنا کرد 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

... گفت اگه بدونم چی تو این مخ تو می گذره دیگه هیچ آرزویی تو این دنیا ندارم...

                 گر ملحد و گر دهری و کافر باشد   

                                                            گر دشمن خلق و فتنه پرور باشد

                 باید بچشد عذاب تنهایی را            

                                                            مردی که ز عصر خود فراتر باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت   توسط ایمان   | 

حاجی از در کلیسا وارد شد. مجذوب عکس های نقش بسته بر در و دیوار شده بود. چقد سقفش بلنده! حتی از دیوار خونه خدا هم بلندتر! حتماً می خواستن از حضرت ابراهیم هم به خدا نزدیک تر باشن!      اَه ه ه...ه! چه درهای قشنگی!  اَه ه ه...ه! .... تمثال هایی از حضرت مریم(که سلام خدا بر او باد) در حالی که پسر کاکل زری در آغوش داشت، اما یکهو چشمانش به نام ۵ تن آل عبا و خلفای راشدین(آقا سپرده محل اختلاف نشه!) که بر روی تابلوهای دایروی شکل و سبز رنگ بزرگ به این گندگی!!! حک شده بود، افتاد....

محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین، ابوبکر، عمر، عثمان.... اما دلش فقط تکرار کرد: محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین...محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین...محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین...محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین...

تو کلیسا؟! حسن و حسین؟! کار، کارِ عثمانی ها بود که قرار بود همه چیز اسلامی شود! حتی کلیسا! مثل امروز جامعه ما که قرار است باشد! باشد! باشد! باشد...

و در زمان آتاتورک هم که کلهم اجمعین رفتند زیر گل! و شده موزه! چون احتمالاً در نظراین پدر ترک،  موزه بهتر از مسجد و کلیسا و صومعه و ... جواب می داده است!!!

کلیساش حال نداد!! چرا؟! چون مسجد هم نمانده بود!                                                   

►▲▼◄

تو پرواز یک دخترخیلی محترم پیش او نشسته بود، صندلی سوم هم خالی ماند! البته نگران نبود، چون می دانست در غرب ۱۰ اصل علم اقتصاد ساری است و "بیزنس من" ها حاشیه ای  فکر می کنند. اینجایی هم که می رفت -بر خلاف کشور خودمان- همه موافق بودند که افزایش نقدینگی باعث تشدید تورم می شود. تا آخر مسیر با خانم حرف نزد تا تلافی داستان ۱ را در آورده باشد!

 ►▲▼◄

پاش که بلاد کفر رسید یکسره از طیاره خانه به سمت هتل رفت و افتاد تو رخت خواب. (توضیح نویسنده:بلاد کفر که نه! دار المومنین از نوع مسیحی ش!) چون در هر خیابون ۲ تا کلیسا بود. صبح با فُشارِ صدای دنگ دنگ ناقوس کلیسا که هر نیم ساعت -از ۷ صبح- در مغزش می کوبید، از خواب جست. بی حوصله تلوزیون رو روشن کرد، صبح یکشنبه بود. چانل ۱، یک اسقفی رفته بود منبر خطبه پیش مراسم می خوند، چانل ۲ وسط مراسم بود، چانل ۳ دعای پس از مراسم بود، چانل ۴ دعای پس از پس از مراسم بود، چانل ۵....، همه هم به صورت لایو از خود کلیسا پخش میشد!

تو دلش گفت: باز صد رحمت به رسانه ملی مملکت خودمون! حداقل نماز جمعه رو فقط کانال ۱ اون هم شب پخش میکنه! طوری که خیلی ها نتونند نبینند و استفاده کنند....

►▲▼◄

از خیابون "اِرمو" که گذشت صحنه عجیبی دید، شیشه های ۵-۷ سانتی مغازه های لوکس خرد شده بود، آخه دیروز "چپ های سوسیالیست" رفته بودند سمت پارلمان تظاهرات و بعدش درگیری با پلیس و .... حاجی اول تو خیابون بود، فکر کرده بود طرفدارای پرسپولیس توی کشورای خارجی اند! عکس چه گورا رو هم با جوونی های مجتبی محرمی قاطی کرده بود!! بعد تا دید اوضاع در هم بر همه دنبش رو گذاشت رو کولش و رفت هتل تا فردا نگند توطئه شما نئوبنیادگراها بوده!

البته به ما که مربوط نیست شما هم نشنیده بگیرید که ظاهرا خانم رایس رفته بود لابی واسه استفاده از خاک اینا واسه روز مبادا، چپ ها هم حالی داده بودند! ولی چپاش چپ بودندها!! مثل چپ های دانشگاه نویسنده نبودند که از چپ فقط سبیل کلفتش(در آقایون) و چفیه جای روسری بستنش(در خانوم ها) رو گرفتن!

به لیست فوق اورکت سبز رنگ آمریکایی و پوتین های آخرین مدل رو هم اضافه کنید! آخه تو بلاد نویسنده چپ هاش جزو بچه های مرفه ترین قشر جامعه اند!! (قرار بود حرف سیاسی نزنیم)

►▲▼◄

وارد یک کلیسای مدل اروپایی شد. حسی عجیب سراسر وجودش رو گرفت، شبیهحالتی که وقتی می رفت تو مسجد شاه(مرگ بر دیکتاتور) یا همان مسجد امام(درود بر خمینی) فعلی بش دست می داد. مبهوت شکوه آسمانی "مسیح پسر مریم" شده بود.

موقع بیرون آمدن عقب عقب آمد، به بارگاه کلیسا پشت نکرد، آخه می دید بقیه هم همین طوری بیرون می روند، شبیه حرم امام رضای خودمون(السلام علی علی بن موسی). با خودش می خوند:

فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهَا تَحْمِلُهُ قَالُوا يَا مَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئًا فَرِيًّا ﴿27﴾ يَا أُخْتَ هَارُونَ مَا كَانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَمَا كَانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا ﴿28﴾ فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ قَالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا ﴿29﴾ قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا ﴿30﴾ وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنتُ وَأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُ حَيًّا ﴿31﴾ وَبَرًّا بِوَالِدَتِي وَلَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّارًا شَقِيًّا ﴿32﴾ وَالسَّلَامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدتُّ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا ﴿33﴾ ذَلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ ﴿34﴾ ....

پس [مريم] در حالى كه او را در آغوش گرفته بود به نزد قومش آورد گفتند اى مريم به راستى كار بسيار ناپسندى مرتكب شده‏اى (27) اى خواهر هارون پدرت مرد بدى نبود و مادرت [نيز] بدكاره نبود (28) [مريم] به سوى [عيسى] اشاره كرد گفتند چگونه با كسى كه در گهواره [و] كودك است‏سخن بگوييم (29) [كودك] گفت منم بنده خدا به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است (30) و هر جا كه باشم مرا با بركت‏ساخته و تا زنده‏ام به نماز و زكات سفارش كرده است (31) و مرا نسبت به مادرم نيكوكار كرده و زورگو و نافرمانم نگردانيده است (32) و درود بر من روزى كه زاده شدم و روزى كه مى‏ميرم و روزى كه زنده برانگيخته مى‏شوم (33) اين است [ماجراى] عيسى پسر مريم [همان] گفتار درستى كه در آن شك مى‏كنند (34)....

►▲▼◄

دلش به حال مریم(س) سوخت... به حال غربتش، همون طور که دلش برای غربت علی(ع) می سوخت...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت   توسط ایمان   |