مرد لوطی مرد از بست جداْ جان نداشت... خدایش بیامرزاد...
دیگر می خواهم ننویسم، نخوانم، نگویم و فکر نکنم تا احساس نکنند طوری ام شده است، به قول این اجانب: Nothing is every thing!
گفتم لوطی گری دیدم

از این لنگ کفش تا آن لنگ کفش
دخترک پلیس شروع کرد تند تند ترکی حرف زدند و او مات جمال و کمال طرف شده بود، هر چند ترکی هم بلد نبود. دوزاری طرف که افتاد با خنده به انگلیسی گفت شلوارتو باز کن!
-چی میگی آبجی؟! اینجا؟! وسط جمع؟! من؟! (یاد نماز شبهاش افتاد!) زشته! باز صد رحمت به جد و آبادتون آتاتورک که فقط چادر چاقچور از سر مردم کشید، شلوارشون رو دیگه نکند! بالاخره میوه پشگل، خاک اندازه دیگه! اینجام که فرودگاه آتاتورکه و دست شما بالاست....
هون طور که تو مخیلش داشت حرف آبجی رو پروسس می کرد و در ظاهر محو جمال بی مثال این حور العین بهشتی شده بود صدایی او را به خودش آورد. با اشاره گفت منظورم کمربندتون بود!
وقتی داشت از گیت آخر رد میشد تا سوار هواپیما بشه زار زار دستگاه دراومده بود، بعد کندن کمربند دوباره صدا... بعد نوبت کفش بود که بکند... گیر از میخ های پاشنه کفش بود...
کمی قبل تر محو تماشای دخترک مهماندار شده بود! عجب قدی! عجب وجناتی! چه هیکلی! گویا ذات باری تعالی با دستگاه CNC یک تیکه آبجیمون رو از تو قالب درآورده! مدل شینیونِ موهاشم ۲۰۰۸ه! + یک دست کت و دامن سرمه ای -تا سر زانو- یک ساق نازک و یک کفش پاشنه بلند که پاشنش این هوا بود! ( نه دقیقاً این هوااااااا!) اوف...فففف!
باید از فرصت استفاده می کرد، آخه از این ستاره ها فقط هر دوهزار سال یه دفه ممکنه دم پر حاجی سبز بشه! اما...
-صبر کن! صبر جمیل!
-حالا توبه می کنی خره!!! وای اون طرفو! یک دختر لبنانی محجبه همراه با پدر و مادرش از پرواز بوستون الآن وارد گیت ورود شد! وای!! اگه تو خوشگلی پس من چی ام؟! اگه من خوشگلم پس تو چی هستی! اوف...ففف! پاسپورتشونم که سبزه! حتماً از برو بچ خودمونن! حزب الله!... حلالاً طیباً!
-صبر کن! صبر!
کمی قبل تر داشت با اگیلگیم آشنا شد، جامعه شناسی می خواند... آخر صحبت دستشو دراز کرد! وای!! بدم؟! ندم؟! پناه بر خدا! اللهم اعوذبک من همزات الشیاطین!
-خره!!! دست بده بی کلاس! میمیری؟ حالا طرف همچین تحفه ای هم نیستا! فقط از دین تو برداشت بد میکنه! میگه اینا همه فوندامنتالیستن! راست میگه دیگه! ندید بدید!
-صبر کن! صبر!
اما صبر نکرد، دست داد! برای اولین و آخرین بار! حس بدی داشت! حاجی احساس می کرد عصمتش زائل شده!! جواب خدا رو چی بدم؟! گذشتش هوار شده بود روی سرش
-خره!!!! تو که این کاره ای پس چرا دختر شمسی خانم رو نقره داغ کردی وقتی تو دید و بازدید عید به سمتت دست دراز کرد؟! می خواستی چی رو ثابت کنی؟! خیلی مردی؟! نه داداش! مردی به این چیزا نیست! اونی مرده که بتونه خلاف بکنه اما نکنه! مثل الآن تو! تازه تو که خلاف نکردی! حالا مردی! نه! نمردی!
بازم صدا میاد!!!
-صبر کن! صبر!
کمی قبل تر تو ساحل.... آبجی حجابتو رعایت کن! اِ اِ اِ! بی حیا! با دوتیکه لباس اومده جلوی این همه نامحرم! دمپایی و عینک! خجالتم دیگه مونده فقط واسه گربه هاشون! اِ اِ اِ! نگاه کن، نگاه کن تو رو خدا...
-صبر کن! صبر!
رفت روی یک تکه تخته سنگ گنده کنار ساحل! نمی دونست چرا اینقدر دلش گرفته! شروع کرد خطبه متقین امیرالمومنین رو خوندن، اون هم نه از روی کتاب دکتر سروش، از حفظ:
...قالَ: يا هَمّامُ: اِتَّقِ اللّهَ وَ اَحْسِنْ فـَ «اِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَالَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ...
اَمّا بَعْدُ، فَاِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ وَ تَعالى خَلَقَ الْخَلْقَ حينَ خَلَقَهُمْ غَنِيّاًعَنْ طاعَتِهِمْ، آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ، لاَِنَّهُ لاتَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصاهُ،وَ لاتَنْفَعُهُ طاعَةُ مَنْ اَطاعَهُ. فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعايِشَهُمْ،....
پرهيزكاران در اين دنيا اهل فضائلند، گفتارشان صواب، پوشاكشان اقتصادى، و رفتارشان افتادگى است.... و به خاطرمحبوبش مرتكب گناه نمى شود پيش ازحاضر كردن شاهد، خود اقرار به حق مى نمايد.... دنيا آنان را خواست و آنان آن را نخواستند، به اسارتشان كشيد و آنان با پرداخت جانشان خود را آزاد كردند.....
احساس کرد چشماش گرم شدن... خودش هم همین طور...

واکاوی مقالات و گزارش های روزنامه های امروز صبح و نیز خبرگزاری ها و به طور اخص دست و پا زدن های فارس و ایرنا برایم بسیار جالب بود. فقط می توانم به این موضوع اشاره کنم که روسیاهی ماند برای ذغال. جمعیتی حدود ۷۰۰۰ نفر یعنی حدود ۴۰٪ بیشتر از پارسال در برنامه شرکت کرده بودند که البته با تمهیداتی که دوستان تدارک دیده بودند با ویدئو پروژکتور در کوریدورها و دور سالن چمران و نیز صحن و حیات دانشکده و سالن های دیگر به طور زنده برنامه را نگاه می کردند.
جالب اینجا بود که بیشتر توجه رسانه ها و روزنامه های اصولگرا به حاشیه های برنامه بود تا خود محتویات سخنرانی!! ضمن اینکه به لحاظ تشکیلاتی در مخیله شان هم نمی گنجید که یک مجموعه تک و تنها مثل انجمن اسلامی تهران و علوم پزشکی بدون حمایت هایی که آنها همواره از آن بهره مند هستند بتواند چنین برنامه ای را به صورت منسجم برگزار کند.
هر دو گروه افراطی و تفریطی مخالف در این برنامه توسط دانشجویان طرد شدند اما آن طرفی ها طوری وانمود می کنند که گویی تنها معترضان دانشجو هستند!! و دیگران از کره مریخ آورده شده اند!! در یکی از روزنامه ها خواندم که با اتوبوس از دانشگاه های دیگر برای مراسم آدم آورده شده بود! البته کافر همه را به کیش خود پندارد! کلی با دوستان موقع خواندن این گزارش خندیدیم! گویی برخی کورند یا خود را به کوری زده اند که خیل جوشان خواست دانشجویی و جهت مطالبات آنها را نمی بینند و در این رهاورد تنها خود را خسته می کنند!



در عکس بالا سید محمد خاتمی مانند نگین انگشتری توسط حلقه دانشجویان احاطه شده است. تعبیر قشنگی بود. از کریم ممنونم.
موقع دیدن عکس های فوق بد نیست آهنگ "فتح بهشت" اثر ونجلیس رو هم در ذهن خودمان دوباره تداعی کنیم. برخی دیگر هم نومیدانه سعی در گرفتن ماهی از آب گل آلود داشتند تا جایی که متن برنامه را در دعوای میان حامیان خاتمی و نوری جستجو کردند! البته خلایق هر چه لایق!

ولی این نوع فیلم برداری خسته مراسم هم یک چیز خسته و در حد سن سیرو خفن بود که به لحاظ حاشیه مراسم می شود ازش تعریف کرد! این کرین و بساطش خیلی خفن بود!!

حماسه دیگری دیروز به وقوع پیوست و برگ زرین دیگری بر تارک قاموس دانشگاه سیاست و حکمت ایران شکل گرفت هر چند طبق معمول از سوی همگان خودی و غیر خودی- دوست و دشمن- آشنا و غریبه آنگونه که باید به هسته اصلی صحبت ها و مفاهیمی که سخن ران و شنوندگان فهیم آنها با هم گرفتند و پس دادند توجه نخواهد شد و صرفا دنبال این جمله فرمایشی و تقلیدی بدوند که ما هم سوال داریم بلکه از رهاورد این تقلید نابجا کلاهی در راستای خواست های تمامیت خواهان به منظور توهین به خاتمی تدارک ببینند. سناریوی جالبی است! دستمالی آرمان های پاک و مطالبات شریفانه به منظور استفاده از آنها علیه لب خودشان. جنگ است دیگر برادر بگذریم...
باید از مجاهدت دوستان نستوه خودم در این مجموعه تقدیر کنم و دست مریزادی بگویم برای شرافت و صداقت و درستی آنها که وامدار هیچ کس نبوده و نیستند و ناگفته ها بماند برای شاید روزی دیگر...
پیش از این عاشقان را در حال گریه و در کنار درختان می جستند جخ در دوران ماشین و دانش، مجالی برای تکیه زدن بر درخت و دیوار نیست و بیشتر عاشقان ترجیح می دهند اگر پولدار باشند بر توتیای(ببخشید تویوتا!) کامری خود تکیه کنند یا اگر بی پول باشند از خانه به در نشوند.
عاشقان را عاشقیت لازم است، لیکن عاشقیت نسبتی با درب گاراژ ندارد؛ اساساً عشق تعاریفی متضاد کشی عجاب دارد، هستن یا بستن، مسأله این است؟
در دنیای عاشقان {دو + دو } لزوماً چهار نیست؛ شاید سه، شاید هم پنج باشد، بسته به سلیقۀ یار دارد، قرمز یا آبی هم مهم نیست، رنگ یار بی رنگی است، رنگ خدا، و جمال یار از آن مستغنی...
عشاق را متصف به شهرآشوبی خوانده اند لیک امروز روز، این حرام مترادف با رمباندن جهاز امنیت ملی است و مرتکبش محارب نه عاشق و تنها خداست که می داند سقف پذیرش آن یحتمل کوفتن سر بر شیشه خویشتن خویش است و بیشتر از آن سر و کارت با نظمیه و عدلیه.
در کلبه عشاق رونق اگر نیست صفا هست، آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست.. ..
خیلی قدیمی بود؛ تو گفتی!
ولی زیبا بود! نبود؟!
هر چی تو بگی، تو گفتی.
این طرفی ها معتقدند دهان عاشق "بو" می دهد؛ فکرتان جای بد نرود، منظورم آب شنگولی یا آب منگولی نیست، مراد همان "بوی کلام" است؛ همان که می گویند: "دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم"
آن طرفی ها معتقدند عشق جزو نیروهای سطحی است و چیزی جز "خارش میان دو روح نیست"، بر این مبنا عشق سرشتی اصطکاکی دارد، اما در همین فقره هم میان ناظران اختلاف است چه عده ای ماهیت آن را میدانی می دانند و آن را از نیروهای حجمی، مقلدان کمی هم ندارد....
پرسید: چرا هرگاه سنگ به شیشه می خورد می شکند؟ گفتم: چون سنگ محکم تر است! گفتی: چون شیشه حساس تر است!
گفتم: اگر شیشه را محکم تر بسازند نمی شکند! گفتی: اگر سنگ را حساس تر بنوازند نمی شکند! گفت: چه جالب! نمی شکند! نمی شکند! در هر صورت نمی شکند! پس مسأله این است: شکستن یا نشکستن!
تا توانی دل به دست آور دل شکستن....
صبر کن! هنوز زود است.....
خندید و گفت: بوی عشق از دو فرسخی تابلو می شود! شامه چندان تیزی هم نمی خواهد!
و ادامه داد: { به او گفتم:{مهریۀ تو همه زندگی من! همۀ آرمان من! همۀ تو!}
من به آرمانم خیانت نمی کنم!}
گفتم: {اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
فدای مقدمش سازم سر و دست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم، نصیب دوست گردانم
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را}
خندیدی و گفتی: {مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟
که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
هر آن کس دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست
که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را}
من هم خندیدم و گفتم:{چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به ولخرجی حافظ خان
میان شاعران بنگر، فغان و جیغ و دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه و افسون!
ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را}
گفتم: نه؟!
گفتی: هر چی تو بگی!
گفت: شکستنی است! با احتیاط حمل شود....
دکتر سهراب پور در مراسم ارتحال حضرت امام(ره) در جماران من را دید. چند روز قبل تر در دانشکده مکانیک پای سخنرانی من نشسته بود. گفت: آقای مهندس! از صحبت های شما جداً استفاده کردم! من که کلی سرخ و سفید شده بودم.(تو دلم گفتم: بی خیال دکتر! گرفتی ما رو؟!) سهراب پور بزرگ با اون کیف افسانه ای معروف که مربوط به "فاند ریزینگ" برای شریف است و من یک لا قبا... گفتم: خواهش می کنم آقای دکتر! نفرمایید! شما استاد من هستید و از این تعارف ها و ماجرا ادامه پیدا کرد....
ساعت ۱۲ نصفه شب تو سایت برق نشسته بودم، برای انجام کاری تنها کمی وقت داشتم. داشتم رزومه و .... رو ورانداز می کردم و با اینترنت کشتی می گرفتم، در حالی که اعصابم خرد شده بود و داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. دانشجویی که نمی شناختمش کنارم نشسته بود، گفت: آقای ملکا شمایی؟ بی اختیار نگاهش کردم وگفتم کدام ملکا؟ ادامه داد: ملکای معروف! نا خود آگاه خندم گرفت، در حالی که به شدت خسته و ناراحت بودم
(تو دلم گفتم این جوون هم گرفته ما رو!) گفتم ملکای معروف زیاد داریم. کدام ملکا؟ و ماجرا ادامه پیدا کرد....
رفتم تو کتابخانه دانشجویی. می خواستم کتابی رو که سفارش داده بودم بگیرم. جوان مسئول رو کرد به دوستش و گفت: آقای ملکا که می گویند ایشون هستند! و من در حالی که متعجب اوشون رو نگاه می کردم گفتم مخلصیم. دوست جوون گفت: من دانشگاه اصفهان درس می خونم. یکی از دلایلی که می خواستم بیام دانشگاه تهران این بود که شما رو ببینم!! گفتم: منو ببینی؟! (باز تو دلم گفتم بی خیال! گرفتی ما رو؟!) و صحبت از روزنامه و برنامه ۱۶ مهر و ... شد و ماجرا ادامه پیدا کرد...
داشتم تو خیابون راه می رفتم. پیرزنی نشسته بود و گدایی می کرد. تو سرما، خیلی سرد بود....، من رو نشناخت، خوشحال شدم، دعا کرد، خوشحال شد، در حالی که من رو اصلاً نگرفته بود. من هم او رو نگرفته بودم... فقط دعا کرد. دو آ، سه آ، شاید هم چهارتا آ کرد...
امروز همه خوشحال و به هم تبریک می گفتند، آخر فردا عید قربان است. اما امروز چه؟ امروز روز عرفه و روز شهادت مسلم بن عقیل، یار با وفای امام حسین(ع) است. دلم برای صحرای عرفات تنگ شده است.
آقا بزرگ هم چند روزی است که در بیمارستان بستری است. وقتی رفتم عیادت کلی جا خوردم، خیلی ضعیف شده بود. مادر می گفت: دیروز خواب بود. در همان حالت زیر لب هی می گفت: "عباسم! عباسم!" گفت: فکر کردیم دایی بزرگم را صدا می زند. بعد دقت کردیم دیدیم نه! می گوید: "عباسم! علمدار! خوش آمدی آقا!" در حالی که اشک از گوشه چشمانش جاری شده بود.
وقتی مادر تعریف می کرد ناخودآگاه اشک در چشمانم جمع شد، نسبت به اسم عباس، ابوالفضل، علمدار و ... حساس هستم. هر وقت نام مبارک قمر بنی هاشم باب الحوائج می آید ناخود آگاه گریم میگیره. به هر حال هر کسی مویش به موی کسی گره خورده است دیگر.
و امروز روز مسلم است، آقا بزرگ همیشه برای طفلان مسلم روضه می گرفت و خرج می داد. بوی محرمت داره می آد....
خوشی هاتون رو بکنید که داره ایام مصیبت می رسه.... امان از دل زینب...
هفته بسیج گذشته و نبشتن در مورد آن شاید دیرهنگام اما بحثی است که از دیرهنگام در ذهنم مانده و ثقیلی مطلب دل را یارای طرح نبود. تئوری "بسیج" به نظر من فتح الفتوح امام در ایجاد یک گفتمان جدید در عرصه اجتماعی به عناون الگویی جهانی بود و لذا اگر قرار بود چند دکتری افتخاری(آن هم واقعی نه الکی!) از هاروارد، برکلی، کلمبیا یا حتی وین و فرانکفورت و ... در زمینه جامعه شناسی به حضرت امام(ره) بدهند باز هم کم بود.
به نظر من از حدود دو سال پیش انحراف در بسیج دانشجویی آغاز شد و من این موضوع را در حاشیه یکی از جلسات شورای فرهنگی دانشکده فنی به مسئول وقت نهاد رهبری گفتم که سخت در فکر فرو رفت. دلایلش بماند. این روند در برنامه "چه مثل چمران مثل چه گوارا" که دوستان خوب من در بسیج تهران برگزار کردند به اوج خود رسید. امروز در خبرها دیدم که بچه های بسیج فنی در روز ۱۵ آذر بر مزار شهدای ۱۶ آذر گرد هم می آیند. خبری که در نوع خود جالب توجه بود. چه اینکه از این سه آذر اهورایی برخی در موضع نسبت به نیروهای اسلامی نیز بوده اند، حال ممکن است دوستان به منظور همزاد پنداری و ایجاد حس مشترک با ایشان در مبارزه با امپریالیسم چنین برنامه ای را تدارک دیده باشند اما در هر صورت این مسأله با رویکرد سراسر پیورتنیستی سیاسی برادران ما نمی خواند.
اتفاقاً چند وقتی نیز بود که می دیدم بر روی بردهای بسیج در دانشکده ها تصاویر آیت الله طالقانی(رضوان الله تعالی علیه)، مرحوم مهندس بازرگان و دکتر شریعتی... و شرحی از زندگی ایشان به صورت هماهنگ کار می شد، اولین بار و در حالی که چشمانم از حدقه بیرون زده بود و زیر لب ذکر پناه بر خدا! داشتم از تصاویر و نیز منابع تهیه گزارش ها عکس گرفتم تا برای خودم یادگار بماند!
بسیج دانشجویی دانشگاه های کشور در دانشگاه علوم پزشکی تهران متولد شد. داستان تولد آن هم در نوع خود جالب و شنیدنی است، نوع رویکرد بچه های وقت انجمن پزشکی در قبال افرادی چون دکتر زاکانی(نماینده فعلی مجلس) و افتتاح دفتر بسیج با حضور بچه های انجمن! داستان جالبی دارد که صدالبته آقایان قدیمی بسیج شاید تمایل چندانی به بازگویی آنها نداشته باشند و مطول است.
آن بسیجی که امام(رضوان الله تعالی علیه) پیشنهاد تشکیل آن را داده بود، بسیجی نبود که در جستجوی هویت خویش شهدای دانشجویی را مصادره به مطلوب کند - چه در زمان جنگ هنوز در دانشگاه ها متولد نشده بود- بسیجی نبود که در پرچم داری از آرمان های انقلاب تمامیت خواهی کند، بسیجی نبود که در نفی هویت دیگری و در حالت واکنشی متولد شده باشد که در صورت اضمحلال تز، آنتی تز هم به محاق رود، بسیج گفتمانی بود جا افتاده در قلوب تمامی ملت و میثاقی بود با امام امت.
شاید جایگزین کردن شعار "بسیج برای تمام بسیجیان" به جای "بسیج برای تمام ایرانیان" نقطه ثقل هزیمت گونه در گذار از رئالیسم به پیورتنیسم سیاسی بسیج بود.
اما امروز گذاری دوباره بر روی پرده رفته است.... تا کی این پرده بر افتد.... چه تغییر رسم زمانه و بالقوه امری مبارک است اما چگونه تغییر کردن مهم است. نیست!؟ ترسم نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان.... اگر حوصله ای بود بیشتر خواهم نوشت... هر چند شاید به مزاق دوستان نوستالژیکم خوش نیاید...
همیشه می گفت و می خندید. تصویری که از او تو ذهنم مونده آکنده از همین لودگی ها و مسخرگی های همیشگیش بود. همیشه سر به سر من می گذاشت. به بابام می گفت این پسرت خیلی آقاست ها! علی ما هم رفت، مثل برادرش. خیلی جوون بود. حیف شد. لعنت به این سرطان خون. خدا رحمتش کنه.
آقا بزرگ هم مریض احواله. فراموشی گرفته و دیگه نمی تونه سر پا بایسته. فکر کنم خدا می خواد یکی دیگه از فرشته هاشو از ما بگیره. پریروز مادر می گفت صدای اذان که از تلوزیون بلند شد تو همون رخت خواب دستاشو به حالت قنوت بالا آورد و ذکر گفت. تا قبل از مریضی یک دونه هم نماز قضا نداشت. اف بر این دنیا.
دیشب یکی از بچه ها پیامک داد که پنجشنبه میره کربلا. دلم گر گرفت. یاد این ذکر قدیمی خودم افتادم که "بعد از عباس تف بر دنیا". دلم گرفت. سپردم سلام منو به آقام ابوالفضل برسونه. خیلی دوست دارم برم نجف اشرف پابوس اولین و تنها مظلوم عالم امیر المومنین. سلام خودم را سپردم به باد که ببره.
داشتم قرآن می خوندم. سوره یوسف(س) بود. یاد یوزارسیو افتادم. یک آیه هست که می فرماید: "زلیخا قصد او(یوسف) را کرد و اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، او نیز متمایل میشد!! هر چی فکر کردم این برهان پروردگار چی بوده که حضرت یوسف(س) دیده و افسار نفس رو کشید، عقلم به جایی قد نداد. کسی چیزی در این باره نمی دونه؟
ان الذین قالو ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه الا تخافوا و لاتحزنوا و ابشروا بالجنه التی کنتم توعدون
خواهر بزرگوارم، سمیه توحیدلو، یک پست انتقادی تو وبلاگش گذاشته، حتماً بخوانید
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما، چه کنم که بسته پایم...
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها، به باران
برسان سلام ما را



بدون شرح!


پریروز آقای هاشمی رفسنجانی در دانشگاه شریف یکی از چالشی ترین و جالب ترین سخنرانی های چند سال اخیر خود را ایراد داشت که از بسیاری جهات حائز نکات اساسی و جدی بود. انتقاد از برخی تصفیه های اشتباه در دانشگاه ها در زمان انقلاب، انقلاب فرهنگی و نیز انتقاد از تسخیر لانه جاسوسی ، عدم رضایت از تشکیل حزب کارگزاران سازندگی و .... از جمله حرف های ایشان بوده است.
گفتن این صحبت ها فتح بابی است که پایانش را نمی دانم و احتمالاً پیام بسیار روشنی است. اما به یقین رسیده ام او سیاست مدار بسیار بزرگ و کارکشته ای است. بازگویی مگوها و تابوشکنی جزء کارهای چند وقت اخیر آقای هاشمی شده است؛ آنجا که پرونده نشریه شهروند امروز (دیروز!) در باب فوت آیت الله لاهوتی (مطلبی که گفته می شود قبل از چاپ به رؤیت ایشان رسیده بوده است) در چند هفته گذشته اعتراضات و شوک های جدی را به برخی از لایه های قدرت وارد کرد.
شاید جالب ترین بخش از صحبت های ایشان، آنجا بود که فرموده بودند: عشق من آقاي خامنهاي است ولی آقای هاشمی احتمالاً فراموش کرده اند که مسائل عشقی و خانوادگی رو نباید با مسائل کاری قاطی کرد!






هاشمی دنبال چه می گردد؟ درست بخواهید خودم هم نمی دانم. فقط آنقدری می دانم که تاریخ از او به بزرگی یاد خواهد کرد (بزرگی لزوماً به معنای خوبی نیست!) هر چند به نظر من ۸۰٪ تاریخ سیاست را ۲۰٪ سیاست مدار غیرمحبوب، ساخته اند!
هاشمی می خواهد ثابت کند هنوز هم دود از کنده بلند می شود؛ آنجا که نشر برخی قسمت از خاطرات او باعث جنجال چند هفته ای در کشور می شود، انتشار نامه ای از او راجع به جنگ هم همین طور. او می خواهد ثابت کند مرد دقیقه ۹۰ است. شاید هم در وقت اضافه.
اولین روزی که دیدمش سید من رو به او معرفی کرد، او هم طبق عادتش دست راستش رو روی سینه گذاشت و در حالی که می خندید، تند تند تکرار می کرد ما مخلصیم! ما مخلصیم! برام جالب بود کسی که تقریباً به لحاظ تشکیلاتی دو یا سه order of magnitude از من بالاتر بود اینقدر راحت با یک الف بچه گرم میگیره و بی مقدمه اظهار اخلاص میکنه (موضوعی که با دیسیپلین خاص سید همگون نبود!)
حکایت ما شد داستان کلبه و کبوتر. کلبه برای کبوتر نوستالژی شده بود و کبوتر جلد کلبه. سید رفت اما کلبه استوار پابرجا مانده بود. کبوتر براق بود، سر دسته دسته کبوتران؛ در سرما و گرما، کرک و پر داشت، کوچک بود اما با عقاب و شاهین درافتاده بود. بعضی وقت ها تنهای تنها! اما کرک و پر داشت! هیچ کس نتوانست کرک و پر کبوتر را بریزاند؛ طوفان، بیماری، آتش،...
کلبه اما تنها نبود! استوانه شکل بود؛ انصافاً استوانه ای هم بود! کلبه که نه، ستون بود. کلبه را هم خراب کردند تا به جایش ویلا بسازند. کبوتر تنهاتر از تنها شد! کلبه محو شد! عملیات ساخت ویلا شروع شد اما چه ویلایی؟! هنوز هم مخروبه است! کلبه اما خودبنیاد بود. جای دیگر رویید. کلبه که نه کعبه آمال بود، نه به خاطر زیبایی اش، نه به خاطر بزرگی اش، نه به خاطر تزئینات و پولش، که به خاطر سنت هایش، به خاطر صفای باطنش، به خاط معرفتش، به خاطر صداقتش، به خاطر صراحتش....
کبوتر اما کور شد! یک روز بی هوا با سرعت خورد به شیشه کلبه! و شکست! چه صدای مهیبی!مثل بمب! کبوتر لت و پار شد! خونین و مالین! کلبه شوکه شد! مگر کوری؟! آری! کور بود! چند وقتی بود! خودش هم خبر نداشت!!
با تقریب خوبی کبوتر مرد! از بس که جان نداشت! اما یاد این جمله بود که مرگ پایان کبوتر نیست!! و کلبه به پاست! کلبه بازرگان کبوتر بود و هست. دهان بی وضو نام او نبرند که کبوتر هنوز سرباز است و دهان هتاک را خرد می کند. یک عده حواسشون رو جمع کنند...
سرباز، سرباز است، حتی اگر یک کبوتر مرده باشد...