دیشب دیرهنگام، یکی از رفقا پیامکی فرستاد که متنش رو می زارم. هوایی شدم.
صدها نفر از رقص جنون جا مانده سالار در این قافله تنها مانده
دلها شده پر درد مگر علت چیست؟ هفتاد و دو شب تا به محرم مانده
همسرش به او گفت: می دانی چشم هایت خیلی قشنگ است؟! او خندید و گفت:روزی تمام چیزهایی را که دوست داری از دست خواهی داد! در پیکر مطهرش چشم ها مثله شده بودند.

محمد ابراهیم همت
ذکر لبش یا زهرا(س)، مادرش زهرا، دخترش هم زهرا....

سید مجتبی علمدار
حُسنِ حسن داشتی اما کسوت واقعی ات همان غلامی حسین و اولاد حسین بود. آنجا که افکارت از سن و سالت پیشی می گرفت. آنجا که بزرگترها سر کرنش فرو می آورند.

حسن باقری(غلامحسین افشردی)
با یک دست هم از دو دست ما جلوتری. دست که نه، پر پرواز ندارم. به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را. سلام ما را به ارباب بی دست و کفنمان برسان.

حسین خرازی
آقای شهردار! تو را چه به این خاک و خل ها؟! کمی هم از هم صنفان امروزی ات می آموختی. یادت می آید بعد از جنگ آدم ها ۳ دسته می شوند؟...
"دسته اول از گذشتهشان پشیمان میشوند. دسته دوم، غرق دنیا میشوند و در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده میشوند و دسته سوم که پشیمان نیستد و در پیچ و خم زندگی هم گم نمیشوند ولی از فراق آن مدینه فاضله و آن آرمانشهر خاطرات خود, دق میکنند و غصه میخورند"
خمپاره، توپ... دیگر اثر ندارد. همان طور که در وصیت نامه ات خواسته بودی خدا تو را پاکیزه پذیرفت بی آنکه حتی یک وجب از خاک این زمین را اشغال کنی

مهدی باکری
از سرچشمه تا دانشکده فنی تا برکلی تا لبنان تا دهلاویه. از دولت بازرگان و دیدار با برژینسکی تا نمایندگی حضرت امام(ره). آهای مدعیا! عاشق اینجوری قشنگه ها! السلام علی شیب الخضیب.

مصطفی چمران
چه جنگ باشد یا نه، راه من و تو از کربلا می گذرد. باب جهاد اصغر بسته شد. باب جهاد اکبر که بسته نیست! از کافه تا جبهه! برخیز تا روایت فتح الفتوح را بسازیم!

مرتضی آوینی
آیا تو همان مسیح کردستانی؟ تو پیرو امیر مومنانی! یاران مهدی فاطمه را چه کم از مسیح(ع) است؟

محمد بروجردی

(اگه تونستید منو تو عکس پیدا کنید
)
معلومه که اونجا نیستم! برای اینکه داشتم کار هنری می کردم ![]()

حاج آقای همتایی ۷۰ ساله شد. توکلی دوست داشتنی ۲۶ ساله و ستاری عزیز ۴۱ سال رو رد کرد. خانم ها رو هم گفتند نگیم! ![]()
خانم جلالی، خواهر بزرگتر و با حفظ سمت همکار شیرازی ما سراغ حافظ شهرشان رفت تا اینگونه بگوید:
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش
هر آن کس را که بر خاطر ز عشق دلبری باری است
سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش
عروس طبع را زیور ز فکر بکر می بندم
بود کز نقش ایامم به دست افتد نگاری خوش
شب صحبت غنیمت دان و دادِ خوشدلی بستان
که مهتابی دل افروزست و طرف لاله زاری خوش
میی در کاسه چشم است ساقی را بنام ایزد
که مستی می کند با عقل و می بخشد خماری خوش
به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه
که شنگولانِ خوش باشت بیاموزند کاری خوش
جای چند نفر خالی بود. قدرشون رو ندانستم تا از دستم رفتند....
خدا را رها نمی کنم چون آن روز که همه رهایم کردند او رهایم نکرد. آن هنگام که تنهاترین تنهایان شدم او به من پشت نکرد. وقتی همه به من اخم کردند، او بر من لبخند زد. گفت:بدو! ایستادم! گفت: بایست! دویدم! و وقتی زمین خوردم تنها او دستم را گرفت. وقتی گریستم، همه دعوایم کردند، او اشک هایم را پاک کرد و خندید.
آن روز که همزبان می خواستم و هیچ کس نبود، او همزبانم شد و سنگ صبورم. اجازه داد تا سر در دامانش گذارم و موهایش را شانه زنم. وقتی خواستم چارقش دوزم بر پشت دستم نکوبید، فقط خندید.
گرسنه بودم، سیرم کرد. صغیر بودم، رشدم داد. گمراه بودم، هدایتم کرد. گم نام بودم، مشهورم کرد. جاهل بودم، آگاهم ساخت. سنگم زدند و ناسزایم گفتند، تسلایم داد. از شهر بیرونم کردند، آرامم کرد. در قبیله برایم هورا کشیدند، انذارم داد.
من تمام کوزه هایش را شکسته بودم اما باز او می خندید، به گمانم به کار من!! وقتی دوست پیدا کردم او را رها کردم، او هنوز بود. دوستم رهایم کرد. برگشتم. باز او بود. نوازشم کرد و هبه ای نو تر و بزرگ تر و زیباتر سخاوت کرد. وقتی مریض بودم، شفایم داد؛ وقتی مضطرب، سکینه.
دوباره دوست تازه پیدا کردم. رفتم. او ماند. دوستم رهایم کرد. دوباره برگشتم. گفتم: دلم تنگ شده! راست نگفتم!! او خندید. توان مضاعف داد. گفتم" مطمئن باش دیگر نمی روم! نگاهم کرد.
و صدها بار دیگر رفتم و برگشتم. اما او همچنان بود! شاید یادم رفته بود که هیچ نبودم، بودم کرد! در تاریکی چراغم داد، در آفتاب سایه بان. نابینا بودم، چشمم داد. لال بودم، زبان داد. بی معرفت بودم، حکمت داد.
خواستم فحش بدهم، جلوی دهانم را گرفت. خواستم بزنم، دستم را بست. آمدم نابجا نگاه کنم، سرم را در بغل گرفت تا چشمانم نبیند. چشمم را بست تا باز شود. مغرور شدم سیلی زد، دوباره گریه کردم، او خندید.
ولی هیچ وقت با او معامله نکردم. هر چه کردم گدایی کردم. الآن هم اینجاست. مرا می بیند. می خندد!
از دیشب تو فکر بودم تا این پست را بنویسم، تا من هم مثل خودش بخندم، ولی گریم گرفت....
سکانس اول:
تو تاکسی نشستم جلو (کاری که واقعاً حال میده!) کتاب رو باز کردم.طبق معمول شروع کردم به ورانداز رو و پشت جلد.
کرک و پرم ریخت! چقدر دهشتناک! چه لکه ننگی!
"کودکی باهوش، عصبی، بی قرار و بی پرده که نگرانی هایش را با شلوغ کاری پوشش می دهد و گفتارش منحصر به فرد است. دیگران را به سرعت "تو" خطاب می کند و مثل عوام حرف می زند، هنگام عصبانیت هر دشنامی بر زبان می آورد بی آنکه به دور و برش نگاهی بیندازد. دست راستی است، اما به زعم خود محافظه کاری در مرامش نیست. می گوید: "بدترین خطر این است که هیچ خطری نکنی."
این متن بخشی از یادادشت درون جلد کتاب "سپیده دم، عصر یا شب" تألیف یاسمینا رضا (انتشارات کاروان) است که رمان- خاطره ای سیاسی و شرحی بر احوال نیکولا سارکوزی رییس جمهور فرانسه از نزدیک است....
جایی که من درس خوندم این تیپی خیلی زیاد بودیم. تو محل ما بشون می گیم....، شما بش چی میگین؟
سکانس دوم:
تو تاکسی در اتوبان کردستان در حال تردد بودم که مجری رادیو حرفی زد که در نگاه اول خیلی به نظرم عادی رسید ولی خوب که فکر کردم دوباره کرک و پرم ریخت!
"آقا جون پرسید: مسابقه فوتبال چند امتیازداره؟ گفتم: ۳ امتیاز. گفت: وقتی دو تا تیم مساوی می شوند چند امتیاز می گیرند؟ گفتم: هر کدام یکی. دوباره گفت: دو تا یکی که میشه دو تا! گفتم: دقیقاً. گفت: پس امتیاز سوم کجا میره؟! من موندم. نمی دونستم سومین امتیاز کجا میره"
تا وقتی نگاه برخی ها به مقولۀ عدالت تقسیم مساوی امتیازهاست، تکلیف این همه امتیارهایی که از دست میره چی میشه؟ بهره وری کشکه؟واقعاً حیف همه این امتیازها که به اسم عدالت ذبح میشه. این عدالت نیست. حداقل عدالت اسلامی نیست. راستش رو بخواین من هم نفهمیدم که این امتیاز سوم رو کی میبره. شما میدونید؟
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند، رنگ ها رنگ دگر می گیرند.........
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ.........
دست ناخورده به جا می ماند
برادران:حسن، علی، سعید، سجاد، صادق، مصطفی، هادی، مجید، حمید، حامد، ماجد، محمد، رضا، امیر، وحید، حسام، جلیل، اکبر، میثم، وحید، مجتبی، پیمان، حسین، پدرام، داوود، محمد صادق، حسین، محی الدین، عباس، غلام، آرمان، فرهاد، کریم، محمد، مسعود، علیرضا، مهدی، مرصاد، پویا، احمد،......
خواهران:
(شبیه اعلامیه ترحیم! بگذارید به حساب غیرت
)
مشهد، مشهد، مشهد.....
امام رضا(ع)، امام رضا(ع)، امام رضا(ع).........
حجم مطالب زیاد بود. همه رو کردم یک پست. مقدمه و موخره هم ربطی به اتول نداره!
مقدمه:
پریشب برادر محمود(احمدی نژاد) را خواب دیدم. کلی حرف زدیم که الآن یادم نیست. فقط آخرش یادم مونده که پرسیدم آقای کردان ماندنی است؟ که ایشان سر را به نشانه منفی تکان دادند و اشاره کردند که رفتنی است.
زمزمه های برکناری آقای کردان از چند روز پیش به گوش می رسد. ببینیم عملکرد برادر محمود در این زمینه چگونه است. چه اینکه اگر به این کار اقدام کند هنر نکرده بلکه خود را از اتهام رهانیده است!
سکانس اول:
ساعت ۹ شب تو ونک سوار تاکسی شدم به سمت رسالت. ترافیک این چند روز اخیر هم که ترکونده پایتخت رو! نغمه اکبر گلپایگانی هم در ماشین طنین انداز شده بود. تلفن پسر جوان (حدودا ۱۸-۱۹ میزد. اسمش رو می گذارم شماره ۱) زنگ خورد: الو! تویی؟! چرا زنگ می زنی؟ مگه نگفتم زنگ نزن؟! اون رفیق .... شدت هم دو دره!....
نوبت به تلفن آقای راننده رسید: "الو! الو! حسین آقا؟! الو! خودتی؟ من تو راه رسالتم.چند دقیقه دیگه؟ باشه! باشه!..." من عقب پشت شوفر نشسته بودم و از مناظر کنار اتوبان های حقانی، همت، امام علی و رسالت لذت می بردم. جوان بغلی(شماره۲) هم شروع کرد به ور رفتم به موبایل و ارتباط با جهان خارج به وسیله پیامک!
شماره ۱ هنوز فک می زد. "ببین آرزو! اون مثل تو هم نیست! تو روابطت مشخصه! یا خونه ای یا با فلانی رفتی بیرون! ولی این چی؟! دیروز بردمش بیرون، گردوندمش، تفریح! حال و هول! امروز دوباره رفته با ..."
مرد جوانی که قرینه من پشت ۱ نشسته بود(شماره ۳) شروع کرد: "الو! اکبر جون! سلام داداش! نه عزیز، نوکرتم. مغازه بودم. دارم میام. باشه می بینمت. گفتی کجا؟! یه دونه ای! نوکرتم!"
راننده: "سلام حسین آقا! اون مرتیکه رفته سفته ها رو گذاشته اجرا! آخه این مرامه! حالا باس چه کرد؟ آهان! آهان! نه حرفی نیست. ولی من حساب و کتابام خورده به هم...."
شماره ۱ هنوز ادامه می داد: "ببین! اون دیگه واسه من مرد! حتی حاضر نیست شماره منو با اسم خودم تو گوشیش سیو کنه (شرمنده انگلیسی تایپ نمیشه!) معلوم نیست با کی میره! با کی میاد! که دوست نداره طرف اسم منو تو گوشیش ببینه!...."
یهو تلفن من زنگ خورد. مادر بچه ها بود. سلام پسرم! کجایی؟! ایمان:"رسالت" مادر بچه ها: "داری میایی خونه؟!" ایمان: "بله قربان"
یه لحظه دقت کردم دیدم آقا شوفر و ۱و۲و۳ و من همگی داریم با موبایل حرف می زنیم... آرزو!، حسین آقا!،اکبر جون!، {ناشناس} ، مادر بچه ها....
سکانس دو:
رفتم انقلاب پریدم تو تاکسی های خطی ونک که روبروی جمال زاده وا میسته. تو یکی از این ماشین ها که اتفاقا زیاد تو این خط به پست ما می خوره، بالای آینه یک کاغذ با این پیام هست: "در این ماشین استفاده از تلفن همراه ممنوع است! از همکاری شما متشکرم!"
تا موبایل رو در آوردم زنگ بزنم چشمم به کاغذ افتاد! وا رفتم. خودم خجالت کشیدم! نمی دونم چرا!! تماس رو کنسل کردم. لپم گل انداخت
!!!...
سکانس سوم:
عصر بود. تو جردن (آفریقا) پریدم تو تاکسی. یک آقای نسبتا تپلی هم کنار من نشست (من وسط بودم). خودش رو هوار کرده بود رو من! اینقدر تپل بود دیگه داشتم خفه میشدم
دست بر قضا کیهان دستم بود. می خواستم سر مقاله برادر حسین رو بخونم. ازم گرفت تا نگاه کنه. تا بجمبه. تکانی خوردم و جامو بیشتر باز کردم تا از خبگی جلوگیری کنم. بنده خدا شروع کرد با موبایل ور رفتن. "اِ! اِ! اِ!... شارژش کمه!" ممکنه موبایلتونو به من قرض بدید تا تماس بگیرم؟" با بی حوصلگی (اون هم تو این ترافیک نامراد!) اجابت کردم. شماره ای رو از روی گوشیش خوند و وارد کرد. فاملیش این بود: پورمحمدی! نمی دونم چرا حس خوبی به من دست نداد! موبایل دایورت بود! دفتر! شک کردم! الو! حاج آقا! سلام! دارم میام خدمتتون! نه عرضی نیست! بعد هم در حالی که دو تا شماره رو از گوشیم پاک می کرد گفت شغلت چیه؟ پیش خودم گفتم بچه های اداره هم شوخیشون گرفته! اگه شماره ما رو می خوان که دارن! این دیگه کیه؟!
گفتم دانشجو! گفت کجا؟ گفتم پلی تکنیک. گفت رشتت چیه؟ {یادم نیست چی گفتم} گفت هنوز حاج آقا ... مسئول نهاد هستند؟ گفتم: نه! فکر می کنم عوض شدند!
گفتم شما چطور؟ گفت: "آبدارچی! تو صدا و سیما" گفتم شماره حاج آقا منو یاد یکی از وزرای دوست داشتنی سابق انداخت. گفت: پسر عموشون هستند. گفتم آهان! حاج آقای پورمحمدی، مدیر شبکه ۳ رو می فرمایید؟ تأیید کرد.
گفت از دانشگاه ها چه خبر؟ گفتم :امن و امان! گفت این چپی ها چی میگن؟ گفتم همشون برن به جهنم! یک مشت شاسکول اند. گفت آره می دونم ولی من خطی نیستم. همه خوب اند. من گفتم: نه! چپی ها خوب نیستند. باید دهنشون رو صاف کرد....
پیش خودم گفتم عجب آبدارچی با نفوذی! موبایل مدیر شبکه رو هم داره! سر کوچه پریدم پایین! رفیقمون نگاهی به داخل کوچه کرد. اولین تابلوی بزرگ رو که دید گفت. اِ؟ تو روزنامه ... کار می کنی؟ خندیدم...
موخره:
یکی دو روز پیش رفتم تو مسجد دانشگاه نماز بخونم.(تف به ریا!) بعد از ظهر بود. دیدم سی جی فی! داره نماز می خونه. گل از گلم شکفت
. خیلی وقت بود ندیده بودمش. در حال قنوت بود. رفتم کنارش گفتم: "تو حق الناس گردنته! نمازت قبول نیست! دعای فاشیست ها بالا نمی ره!"در حال قنوت مرد از خنده ![]()
بعد نماز در آغوش کشیدمش و بوسیدمش. واقعا چقدر دلم کوچیکه!! خیلی زود تنگ یاران میشه! وای! وای ! وای!...![]()
نهار نخورده بود. با هم رفتیم تو بوفه علوم نهار زدیم. چه خاطراتی اونجا داشتیم! گفت: چی کار می کنی؟گفتم دارم نشریه را می اندازم. گفت اگه کمک خواستی بگو. بیام سه چهار تا شماره اولش رو را بندازم. گفتم میای کمک کنی؟ گفت نه! فقط میام سه چهار تای اول رو ببندم. گفتم برو بابا!
یهو باباش زنگ زد . با باباش رفت خونه.چه زود گذشت.
یک روز مانده به عید فطر یک بنده خدایی پاشنه دهنش رو کشید و هر چی از دهنش در می اومد را حواله ما کرد.
بدتر از توهین هایی که به من کرد و هر آنچه را که لایق خودش بود نثار ما روانه ساخت توهین هایی بود که به دو تا از بهترین بندگان خدا کرد. خیلی دلم سوخت. تا اون لحظه هر بی ربطی رو که گفته بود با سئه صدر و تا جای ممکن با خوبی پاسخ دادم ولی فکر نمی کردم اونقدر نمک نشناس و حقیر باشه که راجع به کسی که این همه در حق او خوبی کرده این طور با بی حیایی اظهار نظر کنه. تا اونجا که خونم به جوش اومد و فی الجمله حالش رو گرفتم. تمام اون چیزهایی رو که به من گفته بود از این گوش گرفتم و از اون گوش در کردم ولی این یکی رو نتونستم فراموش کنم. فکر نمی کردم اینقدر کوچولو باشه.
یکی نیست بگه همیشه شعبان یک دفعه هم رمضان! بابا! شما که اینکاره نیستید حداقل بشینید یک گوشه بزارید اونهایی که هنوز مدعی اند کار کنند! اگه نتونستند اونوقت شما خفتشونو بچسبید! حدود یک دهه شما به هر دری زدید نشد! گند خورد! خوب مهلت بدید بقیه هم یک تلاشی بکنند!
آنجا که عقاب پر بریزد از پشه لاغری چه خیزد؟
حتی تصورش هم برام سخته که آدم نسبت به عزیزترین آدمهای دور و برش که حق بر گردنش دارند نمک نشناسی کنه. که اگه کرد دیگه اسمش آشنا نیست. ناآشناست. و اگه ناآشنا شدی بهتر دهان و چشمت رو ببندی.مثل دیوار. حتی اگر سخت باشه. تا تو باشی که درس بگیری.
بعضی وقت ها به خودم لعنت می فرستم به خاطر برخی کارهایی که کردم ولی معروفه که می گن خود کرده را تدبیر نیست. اساسا اونقدر که آدم از خودش ضربه می خوره از هیچ موجود زنده یا مرده دیگری آسیب نمی بینه. مثلا بعضی روزها با خودمون میگیم ای کاش امروز فلانی رو ندیده بودم! ای کاش وقتی فلانی رو دیدم فلان موضوع رو به او نگفته بودم! ای کاش از این کوچه رد نمی شدم! کاش قبل از گفتن این موضوع با بهمانی مشورت می کردم! ای کاش اصلا به دنیا نمی اومدم.. .. (اه! اه! خودم حالم به هم خورد از این همه دپرسی!)
تعطیلات آخر هفته رفتیم ولایت. پست تکمیلی رو راجع به سفر ان شاء الله می زارم.
این لحظاتی که دارم پست رو تکمیل می کنم تنها نیم ساعت تا پایان ماه مبارک رمضان مانده است. امروز خیلی روز بدی بود. خودم فکر می کنم تنها ۴-۵ روز از این روزه هایی که گرفتم قبول شده. استدلالش هم بمونه بین من و خودش.
امسال هم گذشت. چه سریع! انگار همین دیروز بود که اومد. جدا از دستم رفت. چه آمدن و چه رفتنی؟! ماه مبارک هم گذشت و ما درست نشدیم.
گله دارم از نامردمان. از تند و کند. از آنانی که امثال آنها خون در دل مولایمان امیرالمومنین کردند و باعث شدند سر در چاه کند و از دست روزگار به فغان آید. از کسانی که به راحتی دروغ می بافند! به عهد خود وفا نمی کنند! به پیوند خود با قدرت برای منکوب کردن مظلوم می بالند! آنچنان که نیستند خود را نشان می دهند! بیشتر از آنچه که نیستند و کمتر از آنچه که هستند! همانان که حق را می بینند اما کتمان می کنند! همانان که انحصار طلبند! همانان که ادعای سیاست مداریشان آسمان را پاره کرده و گویی محور تشخیص حق و باطل اینانند! همانان که منحرف اند و منحرف می کنند! با حرف هایشان! با نگاه هایشان! با اعمالشان! با قلمشان! همانان که وابسته اند و خود را مستقل نشان می دهند! و جالب تر دیگران را مزدور و جیره خوار می خوانند! همانان که از لجن مال کردن دیگران و بردن آبروی آنها لذت می برند! و اصلا برایشان مهم نیست چه می کنند!!!
گله خود را در دل نگه می دارم و تنها به اون آقای غریب و تنهایی که همه ما ادعامون اینه که بالاخره یک روز میاد می کنم. در این دو روز اخیر طی اقدامی هماهنگ ( طبق معمول!) تند و کند و چپ و راست و مدعی اصلاح طلبی و اصول گرایی هر چه خواستند بر ما گفتند و فحش دادند و نیش زدند و توهین کردند. خیالی نیست چه اینکه ما اگر قرار بود با این هجمه ها از میدان به در رویم الآن جای دیگری بودیم.
تمام حرفهای نامربوط و بی سر و ته و بی ربطی که از سوی مدعیان به اصطلاح عدالت طلبی و مسلمانی بر ما ایراد شد به ارباب بی کفنم واگذار می کنم و به دو دست بریده علمدار بی ریایش حضرت ابوالفضل عباس که گره کار ما بسته به یک نگاه اوست. اگر به آنها و به روز حشر اعتقادی دارند. چه اینکه مهم نیست داشته باشند یا نه! چون ما اعتقاد داریم! و خداوند بزرگتر است.
می دانم که باور نمی کنند اما اگر لازم شد به اندازه کافی آنقدر کد خواهم داد که سره را از ناسره مشخص کند.
دوست داشتم هر آنچه را که می دانم و از سوی مسئولین به من گفته شد بازگو کنم تا مایه خفت برخی شود. ای کاش می توانستم. حیف که قول دادم سکوت کنم....
از این همه نامردی دل خون شد! ای صاحب ما! وقت است که بازآیی! الا که نور خدایی! خدا کند که بیاییی.
اگر بخواهید برای دنیا یک اسم دیگر بگذارید چه نامی را پیشنهاد می کنید؟
من روی این موضوع خیلی فکر کردم. قشنگ ترین نامی که به ذهنم رسید این بود: "دنیای انتخاب"
انسان به واسطه ماهیت آفرینش خود در آزاد زیستن و مساله اختیار ناگزیر است تا در میان گزینه های مختلفی که در سر راه زندگی اش سبز می شوند دست به انتخاب بزند. حال هر چه این انتخاب ها استوارتر و دقیق تر نتیجه نیز بهتر است. خواه این گزینه ها اقتصادی باشند خواه اجتماعی خواه شخصی و ...
از طرفی همیشه قیدها دست و پاگیرند. می دونید که چی میگم؟! لاجرم انسان آنقدرها هم مبسوط الید نیست که بتواند دنیا را تغییر دهد (از داستان های موجود در فیلم ها بگذریم!) زیرا دنیا حداقل در حالتی ایده آل چون بازاری رقابتی است پس این شما نیستید که برای دنیا شرط می گذارید بلکه دنیا است که شروطش را بر شما تحمیل می کند. از این روست که می توان برای دنیا نام بامسمای دیگری را نیز برگزید: "دنیای شروط"
شاید در بدو امر این اشاره من ناامید کننده و در منافات با برخی اعتقادات کلاسیک به نظر برسد. اما من این طور فکر نمی کنم. حتما بدجور نشسته اید! کمی جای خود را عوض کنید! کمی بیشتر... اووو! خوبه!
الآن توی زاویه دیدی قرار دارید که می تونید ببینید! من هم اولش همین مشکل رو داشتم ولی وقتی جامو عوض کردم تونستم ببینمش ![]()
به نظر شما این دو با هم منافاتی ندارند؟ هم "دنیای انتخاب" و هم "دنیای شروط"؟ من که این طور فکر نمی کنم. اگر فکر می کنید با هم منافات دارند معلومه هنوز جاتون نامناسبه! باز هم باید جاتون رو عوض کنید!
همین طور که شما در معرض انتخاب قرار می گیرید شروطی رو هم معین می کنید که طرف های شما باید اونها را ارضا کنند تا بتونن به شما دست پیدا کنند. در عین حال وقتی شما می خواهید انتخاب کنید باید باید شروطی رو که در مساله جاری هستند رو به جا بیاورید تا موفق به نیل به هدف شوید. پس دنیا هم دنیای انتخاب است و هم دنیای شروط. سعی کنیم انتخاب ها را با توجه به شروط بهینه کنیم.
این جمله از آوینی نظرم رو جلب کرد: آزادی فرار از تعلقات است نه فرار از تعهدات.
دیروز نزدیک افطار بود که داشتم از گرسنگی وا می رفتم. رفتم تو پارک ملت. لم داده بودم رو یک صندلی.
نزدیک تر به اذان که شد در جستجوی یک لقمه نون حلال واسه افطار (یا شاید برای فرار از زیر بار گرسنگی) رفتم تو پارک چرخی زدم. خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم. با خودم در حال فکر کردن بودم که رسیدم دم حوض بزرگ پارک که فواره موزیکال هم داره(البته خاموش بود!) دقیقا کنارش یک رستوران نسبتا تر و تمیز داره که قیمت غذاها توش به اندازه خون آدم هاست( محله بورژوانشینه دیگه!)
رفتم تو و فیش یک سری خوراکی رو گرفتم و منتظر موندم تا اذان بگن. موقع اذان قل قله شد! خلق الله مثل مور و ملخ ریختن واسه رفع گرسنگی. ولی میون اون همه دختر و پسر خوش تیپ(بخوانید ژیگول!) یک چیز نظرم رو به خودش جلب کرد. یک خانمی که حدودا ۵۰ ساله می زد شوهر معلولش رو آورده بود تو رستوران. فکر می کنم خیلی شکسته شده بود و بزرگتر به نظر می رسید. از چین و چروک چهرشون مشخص بود. با یک خفتی مرد رو که آثار ناراحتی در چهره اش مشهود بود از روی ویلچر به روی صندلی رستوران انتقال داد. بعد هم شروع کرد ابتدا به ایشون با دست خودش غذا دادن با یک حوصله و اشتیاقی. چون ظاهرا مرد خیلی ناتوان بود.
بعد که او سیر شد خودش هم شروع کرد به غذا خوردن. من هم که دقیقا روبروشون نشسته بودم و داشتم تند تند ظرف آش رشته رو فیتیله پیچ می کردم (جاتون خالی!) تا به کلاس برسم تو نخ این بندگان خدا بودم (یا شاید نمی خواستم طرف های دیگه رو ببینم! پدر چشم پاکی بسوزه
)
از اونجا که دنبال سوژه می گردم تو این فکر فرو رفتم که اگه جای اون مرد و زن عوض میشد باز هم مرد همین جوری با محبت و حوصله از زن بیمار و ناتوانش پرستاری می کرد؟ با همین شور و شوق؟ راستش رو بخواهید به جواب روشنی نرسیدم. یاد صحبت های خانم یکی از رفقام افتادم که موقع دیدن یکی از این فیلم های گریه دار تلوزیون - که توش مردِ خانمش رو پیچونده بود- با گریه و با لحنی بامزه به آقاشون گفته بود همتون همین جوری نامردید!
سر و ته یک کرباس! بعد از رفیق ما اصرار و از خانومش انکار که ای بابا! عجب گیری کردیم! خانوم فیلمه! خالی بندیه! اصلا ما رو سننه؟! من که نوکرتم و از این خالی بندیها! ....
وقتی زدم بیرون تو فکر بودم. چند تا پسر جوون رو چمن ها نشسته بودند و می گفتند و می خندیدند. بلند بلند! قاه قاه! اون طرف تر دختر کوچولوی ناز و بانمکی که همراه با پدر و مادر جوونش اومده بود پارک داشت اسکیت بازی می کرد و اون طرف تر دو تا دختر راجع به بی. اف. شون (بوی فرند!) حرف می زدند....
در کلاس باز شد...
این متن یاداشت کوتاهی راجع به سال تحصیلی جدید است که دیروز در روزنامه اعتماد ملی به چاپ رساندم:
چند روز تا آغاز سال تحصیلی جدید بیشتر باقی نمانده است. سال جدید، ورودی های جدید، احتمالاً کتاب ها و کلاس های جدید، و آیا آرمان های جدید؟ این مسأله ای است که در ذهن، همۀ فعالین به دنبال پاسخ آن می گردند. ولی مسأله اصلی ما، به گمانم، خود مسأله است نه جواب مسأله.
سالیان درازی است که ما به دنبال جواب های نو و بدیع و خلاقانه تر می گردیم، پس با این همه استعداد چرا آن را نمی یابیم؟ آیا حل این معضل از تکمیل سیکل فرآوری اورانیوم یا کشف سلول های بنیادین سخت تر است؟ چرا سالیان سال است قوانین همان قوانین، رویه ها همان رویه ها و دستورالعمل ها همان دستورالعمل هاست؟ چه اینکه ظاهر بسیاری از آنان تغییر یافته است اما روح و زیربنای ناآبادی های بسیاری پابرجاست.
چرا چندین سال است می خواهیم ارتباط "صنعت با دانشگاه" و "حوزه با دانشگاه" و ... را مستحکم تر کنیم، جایگاه دانشگاه در تصمیم سازی های فرهنگی و سیاسی و ... را مشخص کنیم، اما به واقع موفق نبوده ایم؟ حتماً می پرسید با وجود شکل گیری ده ها نهاد و سازمان و کارگروه و برگزاری صدها همایش، کارگاه آموزشی و ... چرا چنین می گویم؟!
اولین شاهد این مدعا "شاهد بازاری" است، زدن چرخی در میان اهل بازار سیاست و فرهنگ و اندیشه نشان می دهد که بسیاری از فعالیت های انجام شده بی نتیجه و تنها اتلاف وقت و هزینه بوده است، چه اینکه "دست نامرئی" این بازار علیل است و از هیچ آستینی توان بیرون آمدن ندارد چون اهالی آن از ترس آبرو جرأت ابراز این معلولیت را ندارند.
دومین شاهد این مدعا نداشتن شاخص های کمی مشخص و مکانیزم های سنجش دقیق در ردگیری اهداف است. این واقعیتی تلخ و ناگوار است اما باید پذیرفت که بسیاری از کارها از سر رفع مسئولیت و باری به هر جهت بوده است و البته بحثی در تعدد آن نیست که به واقع بسیار زیاد بوده است.
باز می گردیم به حرف اول و آن اینکه ما دنبال جواب های نو می گردیم در حالی که هنوز سؤال های مربوط به آن مشخص نشده اند؛ به عبارت دیگر سؤال نویی مطرح نیست که جواب نو بخواهد! سال های سال است که کتب درسی و متون آموزشی دانشگاه های ما در بسیاری از رشته ها بی تغییر مانده و در برخی کلاس ها به طرز شرم آوری به "مکتب روخوانی" جزوات پوسیده از محتوا تبدیل گشته است.
باز می پرسید: چرا؟! چون هنوز مسأله، مسألۀ ما نیست! فرقی هم در حوزه آن اعم از علوم انسانی، فنی یا پزشکی نمی کند؛ در واقع مسائل مورد بحث ما، همان مسائل بسیار قدیمی تر کشورهای اروپایی و آمریکا است. به نظر شما با کنکاش در مسائل (آن هم کهنه!) کشورهای غربی می توان در پی جواب هایی بومی بود؟ و فرض اگر یافتیم، مرهم درد کدامین زخم این وطن می گردد؟
می خواهیم دانشجو سیاسی باشد، آرمان گرا باشد، عدالت طلب باشد، آزادی خواه باشد، ... باشد! ... باشد!... می خواهیم دانشجو بازیچه نباشد، روزمره نباشد، مرعوب نباشد، ... نباشد! ... نباشد! ... نباید پرسید چرا باشد؟ چرا نباشد؟ وقتی که برخی مسئولین بر خلاف نظر مشخص مقام معظم رهبری صراحتاً دانشجویان را از هرگونه جریان سازی اعم از سیاسی یا غیره نهی می کنند، در شرایطی که برخی آقایان هرگونه انتقاد مشتمل بر سازنده یا غیر سازنده را حمل بر تخریب و تضعیف نظام می کنند؛ با این حال چه ضرورتی دارد دانشجو حساس باشد؟ اساساً نسبت به چه چیز حساس باشد؟ و مهم تر، چگونه این حساسیت خود را نشان دهد؟! در وجه کمیک، مسأله همانند فردی شده است که او را "قلقلک" می دهند و می گویند "نخند"! و در وجه تراژیک همان فرد است که "نیشگون" اش می گیرند و می گویند "گریه نکن"!
بارها شنیده اید که عده ای به نیابت از تمام دانشگاه و دانشگاهیان می گفتند و می گویند که "جنبش دانشجویی" فلان شد! "جنبش دانشجویی" بهمان شد! "جنبش دانشجویی" اینگونه می خواهد! "جنبش دانشجویی" آنگونه می گوید! باز باید پرسید این "جنبشی" که می گوید و می خواهد و می کوبد و ... چیست؟! مگر از منظر ویژگی های کلاسیک، جنبش، ایدئولوژی غالب ندارد؟ رهبر و رأس ندارد؟ سازماندهی بدنه ندارد؟ هدف گذاری مشخص و قابل ارزیابی ندارد؟ شرط پیوستگی و جوشش تا حصول اهداف ندارد؟ پشتوانه مردمی ندارد؟ اساساً "جنبش های اجتماعی" در همراهی با یکدیگر صبغه جنبشی پیدا نمی کنند؟ و ده ها سؤال و ویژگی دیگر. حال کدام یک از اینها موجود است که به واسطۀ آن از واژه جنبش استفاده می کنیم؟! با کمی واقع نگری باید گفت این "جنبش" نیست، طنزوارۀ "اشک و لبخند" است.
معضل "عدم وجود پرسش های روشن" آفتی مزمن است که سال ها در جان دانشگاه ما لانه کرده است و در بعد سیاسی- اجتماعی، چه در زمان اصلاحات و چه در حال حاضر باعث ایجاد آسیب های فراوان بر پیکر دانشگاه شده است و به طور مشخص، اولین نتیجۀ این آفت هم "توهم" بزرگ انگاری کارویژه ها و توانایی های دانشگاه و دانشجو است. هر چند در دورۀ اصلاحات و به دلیل پویایی قابل ملاحظه فعالیت های دانشجویی در آن نسبت به دوران اخیر-که هر عقل سلیمی می تواند آن را تأیید کند- تحلیل هایی با سطح بالاتر (به اندازه ابعاد جریان اصلاحات) و آسیب شناسی با جنسی متفاوت لازم است چرا که مسأله آن روز نیز مسأله امروز نیست!
مشکل نه از دانشگاه ماست، نه از دانشجویان ما و نه از صنعت و ...؛ مشکل از "نگاه" های ماست. جور دیگر باید دید. پس لطفاً به جوانان ما "چگونه پرسیدن" را بیاموزید، آنان خود "چگونه پاسخ دادن" را خواهند آموخت.