تبليغاتX
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی اصحاب کهف
مذهبی. اجتماعی. سیاسی

هر روز که می گذره احساس بهتری نسبت به دور و برم می کنم. اینجا اطرافیان به من احترام می گذارند و کارها  داره جدی پیش میره. اوضاع خوبه. صبح ها اکثرا به گشتن( search) می گذره و تا بعد از ظهر پیگیری کارهای پروژه طول می کشه.

یاد فیلم فوتبالیست ها افتادم، کاکرو یوگا یک مربی داشت تیپ درب و داغون و دهاتی! دوستانی که پیگیر سریال بودند خاطر شریفشون هست که تو یکی دو قسمت، کاکرو دپ زده بود و به لحاظ روحی درب و داغون؛ همین مربی قشنگِ کاکرو رو برداشت برد تو دشت و بیابون تمرین، تو دریا و تو صحرا. بعد از اونکه به مسابقات برگشت، خشن شده بود مثل سابق، تعبیر خودش این بود که دندوناش در اومده، مثل گذشته، مثل یک ببر، ضربات نافرم می زد و از این صحبت ها .... بماند که دست تقدیر نوشته بود که نویسنده طوری  داستان رو بنویسه که همیشه سوباسا اوزارا برنده باشه!! چیزی که من با تمام علاقه ام به سوباسا همیشه از دستش شاکی می شدم که چی!؟ چرا باید همیشه سوبا برنده باشه در صورتی که کاکرو خیلی زحمت می کشه!! البته احتمالاً چون سوبا نماینده نسل فرهیخته تر (از خانواده طبقه متوسط بورژوا و باباش کاپتانِ کشتی و ...!) و کاکرو بچه پایین شهر بود! بماند! از بحث سیاسی دیگه متنفرم!....

بعضی وقت ها زمان خیلی سریع می گذره و بعضی وقت ها خیلی کند! وقتی در طلب هدف هستی کند و آهسته و وقتی بش می رسی تند و سریع!

یک بار حاج آقا مجتبی تهرانی موضوع بحثش ادبار و اقبال قلب بود، به نظرم بی ربط نیست. گفتمان دیگر مطلب فوقه! هدف، عینِ حرکت در زمانِ حال است! الآن همان زمانی که دنبال هدف می گشتی! وقتی در حالت ادبار قلبی هستی زمان کند و در اقبال قلب زمان تند می گذره. واسه همینه که امیر مومنان علی (ع) که همواره در حالت اقبال قلب بود می فرمود: سئلونی قبل ان تفقدونی! چون زمان براش سریع می گذشت خیلی سریع! وقت نبود! زمان سریع می گذشت!

دندان های شیری ریختند ولی الآن زمان درآمدنِ دوبارۀ دندان هاست! مثل گذشته! ولی با نسخه اصلیش! مثل ببر!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت   توسط ایمان   | 

از صبح تو شرکت نشسته بودم و پیگیر کارهای پروژه ها. داشتم وبلاگ یکی از رفقایی که اونور داره ادامه تحصیل می کنه رو می خواندم. یک لحظه احساس کردم که چقدر دلم براش تنگ شده. یاد خاطراتم باش افتادم. البته بی نهایت خوشحالم که خوب داره تو درسش پیشرفت می کنه. ان شاء الله سلامت و همین طور موفق باشه.

یاد این قضیه افتادم که بسیاری از رفقای خودم که به لحاظ درسی و هوش و توانایی از من خیلی پایین تر بودند همه رفتند و در بهترین دانشگاه های دنیا دارند تحصیل می کنند و من همچنان درگیر یک سری کارهای پیش پا افتاده. البته از پیشرفت دوستام همیشه خیلی خوشحال میشم. یاد وقت هایی که برای یک سری امور گذاشتم و هزینه های که برای یک سری مسائل دیگر دادم بعضی وقت ها اذیتم می کنه و با خودم می پرسم چرا!؟ طعنه های آشنایان رو هم برخی اوقات باید تحمل کرد که با نگاه های عاقل اندر سفیه و با نگاه های حق به جانب و با گردن های برافراشته و با لحنی از سر دلسوزی که حاکی از نیت خیر برای ارشاد(!) ما است! در ضمن اشاره به هوش و استعداد خدادادی از تلف کردن وقت و عمر در راه ایدئولوژی(!!) انتقاد می کنند. مثلا اینکه این حرفها مال کسانی است که از آن سود می برند تو چی می بری؟ تو که احساس نیاز نداری؟! بیکاری؟ عقلت کمه؟ داستان وقتی تراژیک میشه که برخی کسانی که از هر لحاظ من اصلا در اردر خودمون حسابشون نمی کردم (البته تو دلم!) بر گردند و فردا پس فردا من باید زیر دستشون کار کنم. البته زیر دست بودن مهم نیست آنچه که مهم است زیر دست چه کسی بودن است.

دیروز داشتم با یکی از بچه ها صحبت می کردم. وسط بحث خندید و گفت: حاجی! تو که هر چی میشه میگی خیره! منم دویاره گفتم: الخیر فی ماوقع! حتما خیره!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط ایمان   | 

فردا سالروز تولد آبروی خلقت حضرت زهرا(س) و روز مادر(و زن در حالت کلی) است. این روز بزرگ را به تمامی مادران و زنان بزرگ ایران تبریک می گویم. (خدا وکیلی این شعار انجمن دفاع از حقوق زنان ایران نیست ها! این قدر هم متلک نندازین! قابل توجه بعضی ها!)

شاید اگر بخواهم ارزشمندترین چیزی که در دنیا داشته ام را در نظر بیاورم آوردن جز نام مادر خیانت است. خیانت به خودم به او و به خدا. یادم میاد در دوران راهنمایی معلم گفت: ایمان موضوع انشاء این هفته چی باشه؟ گفتم: مادر! گفت: عالیه! قرار شد به بهترین انشاء جایزه هم بدهد. من هم مدعی!

تا هفته بعد هر چه کوبیدم نشد چیز خوبی بنویسم که نشد که نشد! برعکس شده بود! و من البته جایزه را از دست دادم! امروز هم که به مناسبت فردا تصمیم گرفتم بگویم و بنویسم هر چه بیشتر فکر می کنم کمتر نتیجه می گیرم. ظاهرا مشکل از مطلب است. چرا که مطلب از جنس "قول ثقیل" است.

مادر! مادر! مادر! ای از جان عزیزتر مادرم. این میل رو یکی از دوستان چند وقت پیش واسم فرستاد. به مناسبت این روز براتون متنش رو می زارم.

وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.
فرشته‌اي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟
و خدا پاسخ داد :
مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟

بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده.

فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست؟ غير ممكنه! . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟
اين همه كار براي امروز زياده بقيه‌اش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن

نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم.
وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه .

فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
اين كه خيلي لطيفه!!
بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.

فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه . فرشته گونه زن رو لمس كرد: ”خدا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده! داره چكه مي كنه !”

خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .
فرشته پرسيد :چی هست؟ به چه دردي مي خوره ؟
اشكها روش اونه تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه .
فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي!! فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..

خدا پاسخ داد

"فقط يك چيزش خوب نيست
بعضی وقت هاخودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه "

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت   توسط ایمان   |