دیروز که از سر کار بر می گشتم. در تقاطع میرداماد و آفریقا یک ماشین عروس دیدم با دامادی بسیار خوش تیپ و عروسی خوش تیپ تر که دقیقا مدل نیکول کیدمن در فیلم کوهستان برفی گریم شده بود. با همان ریخت و سوار بر مرکبی گران (فکر کنم تویوتا بود!) از بس ماشین جالب بود در همین فاصله چند ثانیه ذهنم کاملا مشغول شد. همین طور که پیاده قدم می زدم صحنه های مشابه زیادی می دیدم که این شعار به ذهن متبادل می کرد:
" من پول دارم پس هستم!" (خواهشا کپی رایت شعار رو حفظ کنید) و پیش خودم می گفتم ای ول سرمایه داری بازم بهتر از سوسیالیسمه!
وقتی به میدان ونک رسیدم با صحنه ای غیر همگون از سایر صحنه ها برخوردم. مادری در کنار فرزندش که ظاهرا مشکل جسمی هم داشت و معلول به نظر می رسید نشسته بود و گدایی می کرد. در آن لحظه مادر داشت غذا به دهان فرزند ناتوانش می گذاشت. در یک لحظه از تمام صحنه های قبلی (که وصف آن رفت) منزجر شدم. آری دوستان! این است صدای فطرتی که با هیچ رنگی پاک نمی شود و اگر پاک شد آن موجود دیگر انسان نیست.
در کنار تمام دخترکان و پسرکان بزک کرده میدان ونک و خیابان میرداماد ای کاش صدای چهره رنجور آن طفل معصوم و نگاه های مادر درمانده اش شنیده شود.
باید عاشق شد. نه عاشق صورت و نه عاشق صدا و نه عاشق در و دیوار که عاشق درد باید بود. عدالت درد محور اکتسابی نیست بلکه عشقی است که خدا در دل هر که دوست بدارد قرار می دهد. نه سوسول تاریا (نام دیگر همان سوسولیست ها که ظاهرا سوسیالیست هم بشون می گن!) بهره ای از این درد دارد و نه کوپولیست ها (نام دیگر همان کاپیتالیست هاست!) بویی از آن برده اند.
چند وقتی است که می خواستم وبلاگ را به روز کنم. فرصت نمی شد. در این چند وقت اتفاقات عجیب و غریب زیاد افتاد. از عزیمت آقای احمدی نژاد به ایتالیا و آقای هاشمی به عربستان که بگذریم ما هم اتفاقی سری به یکی از انجمنی های قدیمی که اتفاقاْ از سران جریان دموکراسی خواه هم بود زدیم. با هم از خاطرات گفتیم و او همچنان بر خلاف بسیاری از دوستان نامردش بسیار مرد باقی مانده است. با وجود اختلافات فکری و روشی ۱۸۰ درجه این مرام و استقلال او ستودنی است.
اما نکته ای که جالب به نظر می رسد و برای من باورنکردنی بود تغییرات اساسی در بنیان های فکری تندترین دوستان سابقم در این طیف است. چیزی که بخواهند یا نه بپذیرند یا نه توجیه کنند یا نه اتفاق افتاده است. و انتقاد من از دوستان این است که مگر می شود با تغییرات اجتماعی در مبانی نظری انسان نیز چنین تغییرات شگرفی رخ دهد؟ آن هم در این مدت کوتاه ۲-۳ ساله! و ما که همین ۲-۳ سال قبل همین حرف های امروز دوستان را می زدیم متهم به بسجمنی! (بسیجی انجمنی!) حکومتی! فاشیست! و .... (نماد دیو سه سر!) می شدیم و دوستان مقابل ما سمبل آزادی خواهی و دموکراسی و تهور و .... (نماد رستم!) بودند. حال سوال اینجاست که چه کسی باید جوابگوی تمامی این احساساتی باشد که در تمام این سالها حواله به یغمای دوستان شد و هزینه هایی که از کیسه بهترین و باهوش ترین فرزندان این سرزمین رفت؟ ما یا دوستانی که امروز همان حرف های ناپسند!! چند سال قبل ما را می زدند! پس چه شد آن همه مبارزه جویی و فرار از محافظه کاری؟ پس دوگانه یا با ما یا بر ما کجا رفت؟ حال دوست کیست و دشمن کیست؟
از طرف دیگر هنوز می بینم که عده ای بسیار قلیل (قلیل اندر قلیل!) هنوز موجودند که علاوه بر تکفیر کما فی السابق ما! به تکفیر این دوستان اخیر نیز می پردازند. باعث تاسف است که اینها هنوز هم چشم خود را بر واقعیت های جریان دانشجویی و مسائل سیاسی حول آن در سالهای اخیر بسته اند.
و جالب تر از همه اینها دوستان سابق دیگری هستند که تازه یادشان افتاده رادیکال شوند!! در دوره ای که همه رادیکال ها از کرده های خویش پشیمان اند (طیف نیمه عاقل) و در پی طرح ریزی مبانی جدید فیل اینان یاد هندوستان کرده و گوی تخریب و لجن پراکنی و توهین به نیروهای دلسوز و ثابت قدم انجمن های اسلامی را از تشکل های دانشجویی طیف مقابل ربوده اند! تا شاید کسی به آنها توجه کند. زیرا ایشان محتاج توجه اند و در این حین در خدمت نیروهای گمنام امام زمان(عج) هستند. البته تقصیر آنها نیست. تقصیر بزرگترهای آنها هم نیست. تقصیر ماست. چرا که از ماست که بر ماست.
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی